اری... مست می شوم از شجاعتی که هیجان ترسش مرا در بر گیرد.
اری... مست می شوم از شجاعتی که هیجان ترسش مرا در بر گیرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
بی ثباتی حالم وخستگی من از این حال و معلق بودن اینده ی نیامده ام وسر در گمی من، سخت مرا می ترساند .می ترسم از دور شدن ارزوهایم.از گذاشتن از ارزو هایم.می ترسم از خو گرفتن به این ارتفاعات پایین.از حرکت شتابزده ی عقربه ها.این روح نا ارام این روز ها خیلی سرکش است.و من سخت سر در گم سرکشی اش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
جهان رام است و دلم نا ارام.شدنی ها می شوند و مانع ها به مبارزه می ایستند.و من چون نقطه ای به حروف اطرافم می نگرم و به انچه از دید من خارج است و به انچه از من ارزشمند تر است و به کلماتی که مرا جزئی از انان می پندارند و به جملاتی که بدون انها بی ارزشم.و به کماتی که در جمله ی من می ایند و میروند.وبه جمله ام که دائما برای زیبلاتر و عمیق تر شدن کلمات را جایگزین می کند ،جابجا می کند،حذف می کند وباز بر می گرداند.ولی من نمی توانم در انحصار کلمه ای بمانم و جمله ای.... و دائما به جملات مختلف سرک می کشم ولی باز مجبورم به کلمه ی خود باز گردم چون کلمه ام بدون من، هر چند ریز ،ناخواناست.و این کلمه خانه ی من است تا ان هنگام که بتوانم دست از جمله ام و کلمه ام بکشم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
پ.ن:ای زندگی این منم که با همه ی پوچی از تو لبریزم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
من به جهان می نگرم و به خود و به اسمان و به انچه در جلویم می اید و به پشتم...
شاید که ارزویم را به یاد بیاورم .هر چه در ذهنم می اید همه بوی نم می دهند.هیچ کدام را نمی خواهم.نمی دانم مرا از خود چه شده.ساختارم بهم ریخته و شاید ساختاری در حال بازسازی است.در هر حال هیچ گذشته ای خرسندم نمی سازد و گویی سالها در یک سلول بوده ام و حال در به رویم باز شده.شاید بهتر بود در همان سلول می ماندم که انچه بودم را ادامه می دادم چون اکنونم به نظر می اید اینده ی زیبایی ندارد. حال انکه ان سلول داشت.چون همه ی ابعادش پیدا بود و فقط من بودم و تنهایی ام و انچه مغزم از بیرون ندیده در خود ساخته بود ومن هر لحظه می توانستم جزییات یا کلیاتش را تغییر دهم چون واقعیت محض نبود و تخیل و واقعیت درهم امیخته بود.ان سلول امید های بهتری برای زندگی را به من هدیه می داد.
اکنون پا به دنیای بزرگ ها یا واقعیات محض نهاده ام ولی شاید اندکی دیرتر از کسانی که پای می گذارند شاید چون بیش از بقیه بازه ی محدود دیدم را دوست داشتم و تخیلاتم را و ...
ولی شاید هنوز پای ننهاده ام و روی در ورودی ایستاده ام. و این سردر گمی به دلیل دیدن یکباره ی همه ی این دنیاست، به گونه ای که در چشمان کوچکم جا شود.ولی همه چیز برای اینکه در چشمم جا شود بسیار کوچکتر از خود می نماید حالیکه چنین نیست. پا نهادن و جلو رفتن در این جنگل وسیع هر چیز را ان اندازه که هست به من خواهد نمایاند و من سخت منتظر اندازه ی واقعی کوچک شده ها هستم.و به دنبال پیدا کردن تخیلاتم در این جنگل وسیع.
60 سال اینده ی زندگی من فشرده ایست از واقعیات و واقعیاتی که در ذهنم تخیل می نماییدند.و من خرسند خواهم بود که هر کدام را کاملا می شناسم و می توانم برای واقعیات و واقعیاتی که از تخیلاتم یافتمشان و تخیلات محضم مرزی قائل شوم.
پ.ن:دنیا از دور خیلی کوچیکه مثل هواپیما ولی اصلا کوچیک نیست چون هواپیما خیلی بزرگه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط پگاه
|