دوشنبه 1386/11/29
پیدا کردن خدا مثل عاشق شدن می مونه.تو نمی تونی برای این حست نسبت به خدا دلیل بیاری ولی دلایل کمک می کنه که تو به حست مطمئن بشی.دلیل اینکه چرا دوستش داری.چرا به ان محتاجی.چرا نبودش وحشت به تو می اندازد.چرا او را نزدیک به روح خودت حس می کنی.چرا در بدترین شرایط در اعماق وجودت حق را به او می دهی.ولی یک فرق اساسی با معشوق داره.خیلی وقت ها تو عشق معشوق رو نمی دونی .ولی خدا هر لحظه تلاش می کنه بهت ثابت کنه که عاشق توست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
شنبه 1386/11/20
ارامش صدای جاروی رفتگریست که نیمه شب از کوی ما می گذرد و از ان می زداید انچه زدودنیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
چهارشنبه 1386/11/17
خواستن زندگی برای خواسته ای بیش از زندگی کردن و بعد عطش محو شدن. گویی هرگز نبودن.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
یکشنبه 1386/11/07
یاد ایام جوانی به دلم خون می کرد.....خوب شد پیر شدم کم کم ونسیان امد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
پنجشنبه 1386/11/04
برگ برگ زندگی ورق می خورد ومن همچنان نمی دانم ایا به تنهایی این برگ ها را ورق می زنم یا با کمک نیرویی نادیده ... فقط می دانم هر برگی که ورق می خورد به انتهای کتاب نزدیک تر می شوم واز ورق هایی که گاه می توانستم سفید بگذارمشان دور تر دور تر.و من هرگز نخواستم قلمی زیباتر برای نوشتنم ، انچه خواستم جوهری ماندگار تر بوده تا حداقل اخرین صفحه ام اندکی دیرتر محو شود. باشد که جرقه ای شود برای دنیایی نادیده در ذهنی کشف نشده...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط پگاه
|