انگاه که نخواسته ها بر خواسته ها سبقت جستند خود را در مسیری می یابم که نمی دانم کی به ان پا گذاشتم.
وقتی شش داری و درون اقیانوس می اندازندت می مانی که چه کنی و در ابتدا تنها راه حل، راه حل غریزیست برای زنده ماندن تا بتوانی به خشکی برسی وان چیزی نیست جز انکه شنا کنی همانند تمام ماهیهایی که در ابند ولی چون اب شش نداری مجبوری چند وقت یکبار نفس بگیری به امید اینکه به خشکی برسی یا اینکه تو هم ماهی شوی ولی چون ذات تو انسان است لاجرم ماهی نمی شوی و فقط می توانی ارزو کنی کاش ماهی ای بود همچو انچه میبینم ولی افسوس .تو جلو می روی ،خشکی ای نمیبینی،ماهی نمی شوی ولی خوابیدن روی اب را یاد می گیری و در ان متبحر می شوی تا بتوانی با اب جلو بروی در عین اینکه ارزوی خشکی داری و امیدواری جهت اقیانوس تو را به خشکی ببرد در عین اینکه فکر می کنی و فکرت را با تجربه ی اقیانوس ارتقا می دهی و نفس های خود را قوی کنی که بتوانی تا ته اقیانوس بروی که از انجا چیزی برای خوردن بیابی و احیانا موجودات جالبی ببینی و گیاهان عجیب را برای نیازهای عجیبت به کار گیری و اب همچنان تو را پیش می راند و تو یاد می گیری که میتوانی سوار نهنگ شوی واندک زمانی از دست و پا زدن در اب اسوده شوی و نمیدانی تا کی میتوانی نخوابی ولی این دیگر از کنترل تو خارج است .
اگر خوش شانس باشی و ضمیر ناخوداگاهت را قبولانده باشی زندگی از ان توست(و این قبولاندن باید در سالهای پیشین عمرت انجام میشده چرا که اکنون کنترلی بر این ضمیر نا خوداگاه نداری) تخته ای را می یابی و کشتی ای تو را می بیند و اگرنه ...
و زندگی بازی راهها و هزار توهاست.و در گذر گاههایی تو زندگی ات را به بوته ی شانس قمار می کنی.
وشانس، استفاده ی از فرصت هاست .واگر تو شانس را این چنین دیدی ،پیشاپیش نور می روی و از گذر گاههای تاریک عبور خواهی کرد.انجا که نور را راهی برای شکستن و روشن کردن نیست....
