تبليغاتX
تنفس صبح
شنبه 1386/09/17

انچه مرا از نوشتن باز می دارد مرا بر ان می دارد.و من یارای مقاومتی در برابر ان ندارم انگاه که وجودم را در بر می گیرد.احساسم...اما از ان گله ای ندارم چرا که وظیفه اش را انجام می دهد و این منم که باید صحیح و خطا را بیاموزمش و از ان بیاموزم انچه را که ناگفتنی است.

مغز پر تلاطم من راه خود را میابد انگاه که به ان بها دادم.انگاه که هر چیز را به اندازه ی خودش دیدم و نه بیشتر و نه کمتر. هدف، حرارتی برای وجود من است ،حرارتی که باعث می شود هر چیز در جای خودش قرار گیرد و هر چیز در مغز من در فاصله ی معینی از این حرارت باید قرار گیرد .این حرارت مرز ها را مشخص می کند.و اما انگاه که حرارت هایی به یکسان سوزانندگی در وجودم شروع به ستیز کردند من در مقام قضاوت باید انتخاب کنم.کدام را بر گزینم که تمام حرارت بدن مرا تامین کند؟که می تواند تا ان هنگام که زنده ام بسوزد.و انگاه که این حرارت انتخاب شد در درون من شعله ور تر می شود و شعله ور تر می شود.و زندگی این تن را، جهت می دهد .اگر عادل باشد این تن تشنه ی وفاداری تا اخرین سلول بار فرمانش را به دوش خواهد کشید و...و و ای به ان روزی که این حرارت رو به سردی رود و دیگر نتواند جسم خود را فرمان دهد. انگاه است که حرارت های پس زده شده شروع به شعله کشیدن می کنند بدون هیچ انسجامی و اتشی می افروزند که وجودم را نابود می کند.در ان حال چه کسی جز من مقصر است.و چه کسی بیشتر از من لایق سرزنش؟

 

 

-ذهن من مملو است از پیکان های مخالف جهت.وقتی من در میدان درست قرار گیرم پیکان های راست جهت بزرگتر و بزرگتر می شوند تا انجا که پیکان های دیگر جایشان برای زیست به حداقل می رسد و کسی انها را نمی بیند تا ان هنگام که این پیکان های همسوی بزرگ شده بزرگی خود را از دست بدهند.تنها ان هنگام است که پیکان های دیگر جای رشد و شورش میابند و وای به ان روزی که کنترل پیکان های وجودم از عهده ی میدانم خارج شود. وای به روزی که کنترل میدانم از دستم خارج شود و نتوانم نیرویش را برای پیکانهایم بکار گیرم...

 

 

-مغز نیاز دارد یک درگیری بزرگ داشته باشد که بقیه ی درگیری ها با ان سنجیده شوند و به این ترتیب هر چیز در جای خود قرار گیرد.اگر چیزی که در جای این هدف(درگیری بزرگ)قرار می گیرد ذاتش بزرگ نباشد انسان را از تعادل خارج می کند.اگر این درگیری بزرگ( هدف) وجود نداشته باشد جای ان خلا می شود و باز انسان از تعادل خارج می شود و شروع می کند به{ اصطلاحا} گیر دادن به چیزهای بی اهمیت تا انها را بزرگ کند تا ان خلا پر شود.

 

 

-اهداف عمیقی داشته باشید که هیچ وقت تمام نشوند.شما نیاز دارید مرکز مغزتان که بسیار بزرگ هم هست پر بماند.حتی اگر هیچ وقت این اهداف تحقق نیابد.      

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/09/04
خدا روح دنیاست.پس دنیای بدون خدا دنیای مرده است. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط پگاه  |