خدایا نمی شناسمت.فقط انچه را که داده ای دیده ام و انچه را که گفته ای شنیدم.در فلسفه ی دنیایی که برایم ساخته ای سرگردانم و در خود سرگردان تر.نمی دانم تاب تحملم چقدر خواهد بود، چراکه تو گفته ای شما برای بقا افریده شده اید و خود به دست خود نابود می شوید .چنانچه من و کوهها در کنار هم گمارده شدیم و انها تحمل بار امانتت را نداشتند ولی من گویی داشتم و سزایم این شد که انها تا ابد روی زمین هستند ومن تنها چند صباحی -70.80 سالی-چند روزی یا چشم بر هم زدنی.
من هرگز تو را درک نکرده ام، چون لمس نکرده ام، چون ندیده ام، چون نتوانسته ام ببینم چون فلسفه ات را در نیافته ام و همین مرا و زندگی مرا سخت تر و سخت تر می کند.من می خواهم خود را در اغوشت رها کنم ولی نمی بینمت .می خواهم با تو تنها باشم ،حست نمی کنم.من به تو سخت محتاجم.محتاج تر از هر نفسم.تو ای بنده دوست ،کجایی که بنده ات را در اغوشت بفشاری و ارام کنی ؟؟تو را می طلبد.نه نمی طلبد،تو را فریاد می زند.از خود به تو پناه اورده . کجایی؟
مدت هاست فضای تو را گم کرده و تو را و ..کاش می دیدی .کاش اگر میدیدی جواب می دادی .به گونه ی خودش، که باور کند ،که ببیند.که تو خوب بندگانت را میشناسی.
کفه ی تو در وجودش انقدر سنگین بود که حال که نیستی به سختی خم شده است.و هیچ مجموعی پازل تو را تو نخوهد کرد .
خدایا حال که خود را به من نشان نمی دهی نشانه هایت را نشانم بده.صبر می خواهم. به اندازه ی که تحملم می کنی.ارامش می خواهم. به اندازه ی تمام ابی های زمینت.تمرکز می خواهم. به اندازه ی که با ان مرا ساختی.خدایابه من ببخش انچه را که لیاقت دارم که جز تو پناهی ندارم .نه پناهی نه معبدی نه حتی خودی .به من ببخش انچه را که داری ،که از تو کم نخواهد شد ولی بر من افزوده خواهد شد و خواهد شد و خواهد شد.
خدایا زندگی را به من بیاموز حال که فرسنگ ها از ان دورم. خدایا نجاتم بده.از خود گریخته ام...
