تبليغاتX
تنفس صبح
دوشنبه 1386/08/28

خدایا نمی شناسمت.فقط انچه را که داده ای دیده ام و انچه را که گفته ای شنیدم.در فلسفه ی دنیایی که برایم ساخته ای سرگردانم و در خود سرگردان تر.نمی دانم تاب تحملم چقدر خواهد بود، چراکه تو گفته ای شما برای بقا افریده شده اید و خود به دست خود نابود می شوید .چنانچه من و کوهها در کنار هم گمارده شدیم و انها تحمل بار امانتت را نداشتند ولی من گویی داشتم و سزایم این شد که انها تا ابد روی زمین هستند ومن تنها چند صباحی -70.80 سالی-چند روزی یا چشم بر هم زدنی.

من هرگز تو را درک نکرده ام، چون لمس نکرده ام، چون ندیده ام، چون نتوانسته ام ببینم چون فلسفه ات را در نیافته ام و همین مرا و  زندگی مرا سخت تر و سخت تر می کند.من می خواهم خود را در اغوشت رها کنم ولی نمی بینمت .می خواهم با تو تنها باشم ،حست نمی کنم.من به تو سخت محتاجم.محتاج تر از هر نفسم.تو ای بنده دوست ،کجایی که بنده ات را در اغوشت بفشاری و ارام کنی ؟؟تو را می طلبد.نه نمی طلبد،تو را فریاد می زند.از خود به تو پناه اورده . کجایی؟

مدت هاست فضای تو را گم  کرده و تو را و ..کاش می دیدی .کاش اگر میدیدی جواب می دادی .به گونه ی خودش، که باور کند ،که ببیند.که تو خوب بندگانت را میشناسی.

کفه ی تو در وجودش انقدر سنگین بود که حال که نیستی به سختی خم شده است.و هیچ مجموعی پازل تو را تو نخوهد کرد .

خدایا حال که خود را به من نشان نمی دهی نشانه هایت را نشانم بده.صبر می خواهم. به اندازه ی که تحملم می کنی.ارامش می خواهم. به اندازه ی تمام ابی های زمینت.تمرکز می خواهم. به اندازه ی که با ان مرا ساختی.خدایابه من ببخش انچه را که لیاقت دارم که جز تو پناهی ندارم .نه پناهی نه معبدی نه حتی خودی .به من ببخش انچه را که داری ،که از تو کم نخواهد شد ولی بر من افزوده خواهد شد و خواهد شد و خواهد شد.

خدایا زندگی را به من بیاموز حال که فرسنگ ها از ان دورم. خدایا نجاتم بده.از خود گریخته ام...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/08/20

ابرها می چرخند.زمین می چرخد.چرخششان افکارم را می چرخاند.به چشمهایم می رسد چشم هایم می چرخد و می چرخد و می چرخد.می گوید از چرخش نمی ایستم .و تو چرخش مرا خواهی دید تا ان هنگام که حرکت دیگری را اختیار کنی .در ان هنگام باز هم خواهم چرخید اما در کنجی .و تو راز این چرخش را به طبیعت واگذار می کنی و طبیعت ان را به تو ،تویی که بار عالم را بر دوشت گذاشتند و تو از نادانی پذیرفتی و ندانستی این بار چه سنگین است ،تا ان هنگام که ان را از دوشت بر دارند و چون همواره بر دوشت بوده لذت بدون بار بودن را نمی دانی و نمی دانی ایا در پس ان هرگز لذتی هست یا نه؟واین فکر از سنگینی بار هرگز کم نخواهد کرد اما درد شانه هایت را تسکین خواهد داد.و تو خوب می دانی در پس پر کشیدن درد هایت چه لذتی نهفته است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/08/18

این یه تواناییه که ظرفیت موقعیتی رو که بهش رسیدی یا چیزی رو که داری داشته باشی.به معنای کلمه ایش میشه گنجایشت برای هضم کردن انچه که بهت می رسه بالا باشه و از وجودت سرریز نشه

پ.ن:از زندگیم راضی نیستم.راضیم نمی کنه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1386/08/07

افکار من به من هجوم می اورند بی انکه بتوانم منشائی برایشان قائل شوم.انگار تمام دنیا مانیتوری شده در جلوی چشمان من .و تصاویر می چرخندو مجالی به من نمی دهند که هر کدام تمام شوند.تنها راه رام کردن این افکار پراکنده معطوف شدن حجم زیادی از فکرم به موضوعی جذاب است که احساسات و مغزم را تحت تاثیر قرار دهد .هر شب از خستگی های فکری به تختم پناه می اورم ولی گویی تخت من پناهی گرمتر برای این افکار پراکنده است تا انگاه که از این دنیا کنده شوم و وارد رویاهای شبانه در خواب شوم که گاه گاه رنگ واقعیت به خود می گیرند و من از انچه که رنگ واقعیتی نیامده را به خود بگیرد سخت در هراسم تا ان هنگام که تعبیری، ماهیت زشت ان را تسکین بخشد.و دوباره صبحی از نو و مانیتوری دیگر و ...وهر کار که می کنم ،این مانیتور درون مغزم روشن است و گهگاهی صدای ان کم می شود و گهگاه اوج می گیرد و ذات سخت پسند من به اجبار به کشمکش با ان ادامه می دهد تا ان هنگام که به ان خو بگیرد یا مغلوبش کند.من هرگز نمی دانم که این بدن به ظاهر نحیف تا کی برای جنگ و گاه همراهی با این زندگی توان خواهد داشت ولی خوب می دانم که تا اخرین لحظه نخواهد توانست دست از ایستادگی بکشد، تا ان هنگام که اعضای ان به ان وفادار بمانند، و چه سخت است وفاداری به ذاتی که همواره زیردستان را برای اهداف خود به رنج می افکند.و تو چه دانی وفاداری چیست وقتی هرگز نتوانسته ای وفاداری اعضای بدنت به خود را درک کنی، مگر ان هنگامی که عصیان کنند و وجودت را با اعتراضی سخت در هم ریزند و تبدیل به سرطان شوند. و تو چه دانی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1386/08/03

من از انبوه زندگی به خود بازگشته ام و به خودی که ساخته ام و ساخته اند می نگرم.چقدر در چشمم پر عیب و نقص است و زیباییها چه اغراق شده بزرگ.و من هرگز احساس خود را ندیده و نشناخته بودم و این احساس قدرتمند چقدر مظلوم در نزدم مانده بود و چون مرا به حال خود گذاشت وسعتش را دیدم.و چه عجیب دیدم همراهی همیشگی مغز و احساس را.چون به سمت مطالعه رفتم این احساس شیرین لذت من بود که نمی گذاشت افکار دیگر به مغزم هجوم اورد.وچون به چاله رفتم این احساس ترس بود که مغزم را متمرکز برای نجات کرد.و چون اشفته شدم این احساس بود که تمام زیباها را در نظرم کوچک کرد و چون شاد شدم این احساس بود که منطق های منفی ام را تماما در بند کشید تا لذتم برای اندک زمانی فقط لذت باشد و بس.و چون توجیه کردم این احساسم بود که مغزم را در جهت منطقی نشان دادن خودش تحت کنترل گرفت .و چون صدای اهنگ را بیش از حد بالا بردم این احساسم بود که فریاد های مغزم را برای جلوگیری از کاهش شنوایی نادیده گرفت.و چون برای مسئله ای چندین ساعت به یک کار مشغول میشدم بدون اینکه متوجه اطراف شوم، این احساسم بود که افکار اضافی را از مغزم می گرفت و او را متمرکز ساخت.و چون از افکار الوده و به اصطلاح واقعیت ها در خود گره خوردم این احساسم بود که به من نشان داد نباید تمام ابعاد مغز را در ان واحد دید.و چون انا تصمیم گرفتم این احساسم بود که اجازه نداد مغزم با پیچیده تر کردن بی مورد مسئله من را به اشتباه بیندازد.همگامی احساس و مغز سازنده و دور شدن انها از یکدیگر ویرانگر است.کاش می دانستیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط پگاه  |