تبليغاتX
تنفس صبح
شنبه 1386/06/31

و روح سرکش به ارامی رام می شود.چون قالب ها را از ان گرفتی شروع به نرم شدن می کند.و چون در قالب ها فشردی سرکش تر و ناارام تر.واین قانون طبیعت است که هر انچه واگزارده شود راه خود را میابد و هرچه بیشتر دستکاری شود سخت تر و گمراه تر می شود.و من هرگز ندانسته ام که چگونه است این قانونی که طبیعت ان را فریاد می زند دائما نادیده گرفته می شود و به دست فراموشی گزارده می شود تا ان هنگام که شروع به مرگ کند و مرگ تقلا را به ارمغان بیاورد و تقلا قانون طبیعت را می جوید و طلب می کند و قانون طبیعت چیزی نیست جز انکه هر چیز را به حال خودش واگذار تا به دریا بپیوندد و چون بر روی ان سد بستی بارانی سیل اسا خواهد شکستش.و طبیعت همواره در صدد است قانون خود را در همه جا بگستراند و چون راه به او ندادی راه را ازتو خواهد گرفت.وقانون طبیعت زیباترین قانون ها و ذات هر کس به تنهایی زیباترین ذات ها و خلاق ترین ذات هاست اگر و تنها اگر به حال خود گذارده شود تا به خویشتن بر گردد .و من می پندارم که ذات خود را در دست گرفته ام درحالیکه ذاتم به کشاکش با من برخاسته و هرگز عنان را به من نخواهد داد تا هنگامی که به خود بازگردم.و چه زیباست ارامش پیوستن و یکی شدن من وذات من .وارامش اینجاست.و نه بیرونی که تو در جست و جویش هستی.ارامش اینجاست.در خود خود تو.در خود ذات شده ی تو.و هر پله ی به خود بازگشتن ارامشی پهناور هدیه می کند.پیش از انکه جسم راهی جز مرگ را برای این ارامش نیابد.و من همچنان زنده ام.زنده تا یکی شدنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1386/06/29

ارامش یعنی عدم استرس.یعنی نگران نبودن.تردید نداشتن.توانایی درست دیدن.هر وقت که بخوای مسئولیت هارو دور بریزی.از ندانسته ها نگران نباشی.احتمالات منفی مغزت به حداقل برسه.وقتی از همه چیز سعی کردی لذت ببری خودتو گناهکار نبینی فقط به این دلیل که بقیه اینطور نیستند.خطی که تو مغزت شروع به حرکت کرده تو مارپیچ مغزت گم نشه.احساس سلامت داشته باشی.اینقدر بزرگ ها رو ببینی که کوچیک ها نتونند بزرگ تر از خودشون بشند.به خودت اطمینان کنی.از اشتباهاتت نترسی.بدونی وقتی اشتباه کردی پشتت خالی نمیشه.کارت گیر نمی کنه.راه مسدود نمیشه بلکه یه راه دیگه باز میشه.خودت رو تنها و مسئول در برابر خودت حس نکنی.مجبور به مرور گذشته نشی.مغزت تو لوپ نیوفته.خودت باشی.هیچ کدوممون ارامش نداریم.بی تعهدی بقیه استرس میاره.بی برنامگی دولت.اطمینان نداشتن بهش.مسئول نبودن هیچ کس در برابر کاراش.دلت می خواد یکی بهت بگه همه چیز روبه راهه.ولی افسوس.ارامش اینجا از اب لغزنده تر است و من هرگز نتوانسته ام در مشتم حملش کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

سه شنبه 1386/06/27

بیش از90% کسایی که من تاحالا دیدم دارای زندگی مجازی دسته جمعی هستند.یعنی اینکه وقتی می شینی پای تعریفشون افتخارات خودشون و خانوادشونو همه رو با هم می گند.مثلا دوستمون فلانی دکتره،بچه برادرم نابغست،پسر عموی دختر خالم فلانه و و و....بعد این سوال واسه من پیش میاد که اونا به تو چه ربطی دارند؟خودت چی کار کردی.؟متقابلا فامیلاشونم افتخارات اینا رو با خودشونو یه جا می گند و این حلقه تکرار میشه.این جاست که شاعر میگه از فضل پدر تو را چه حاصل؟یا همون خانوم اقای دکتر که میشه خانم دکتر یا مهندس.من فکر می کنم که اونا اینکار رو می کنند که این حالت روانی رو طرف بوجود بیارند که همه ی این اتفاقات منسوب به منه چون در نزدیکی منه!و اینجوری حس خود بزرگ بینی اش رو ارضا کنه.روزانه صدها بار روان انسان به بازی گرفته میشه تا اون چیزی رو ببینه که بازی گردانان می خواهند انسان ببینه.اینجاست که شنونده باید عاقل باشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/06/23

-به نظر میرسه زندگی از خودپرستی شدید انسانها سرچشمه می گیره.و اینطوریه که شکست ها رو در اعماق وجودش قبول نمی کنه وبا هر زوری که شده سعی می کنه بین اون و پیروزی ارتباط برقرار کنه.و سعی می کنه این رتباط رو به بقیه اثبات کنه و از اونجایی که اثبات از تایید سرچشمه می گیره سعی می کنه بقیه تاییدش کنند و اینجوری می شه که همه از خودشون تعریف می کنند.

-مغز من و جسم من مثل کیبورد می مونند ،مثل فرمون،مثل دسته ی پلی استیشن .من باهاشون این بازی بزرگ زندگی رو انجام میدم.و من در عین پیوستگی با این فرمون ازش مستقل هستم.این استقلال به من اجازه میده اون دور دور ها رو ببینم. ارزوهای بزرگی داشته باشم.کارهای بزرگی انجام بدم.خودم رو بزرگ ببینم و به سمت بزرگ شدنم تا بی نهایت پیش برم.ناتوانی حال مغزم رو ناتوانی خودم نبینم.تا حد ممکن از این فرمون کار بکشم در عین اینکه بیش از تمام دنیا به نیازهایش اهمیت میدم و در پی براوردنشون هستم.

-وقتی علت ها رو می فهمم معلول ها اذیتم نمی کنند.

- اگه احساس اینقدر خرابکاری به بار میاره چرا اینقدر قوی تو بدن گذاشته شده؟شاید به خاطر اینه که بزرگترین لذت ها رو به انسان میده و مثل برق باتری ادم ها رو شارژ می کنه.

پ.ن:ببین چه کردیم که بلاگفا رو فیلتر کردند.عجب!"کور شوم کر شوم لال شوم /       لیک محال است که من خر شوم".ادرس رو با ir بزنید میاد.tanafose-sobh.blogfa.ir

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1386/06/19

روزگار خسته ام می کند.انقدر خسته که مرا به ستیز با خود وا می دارد.راستی زندگی چیست؟پر کردن خلا های فردی؟تخلیه ی عقده های روانی؟تعدیل کردن روان از هر راه ممکن؟رسیدن به ارامش؟درمان درد های وجودی که یک به یک سرک می کشند؟ایجاد مانع وبرداشتن انها؟ تقلا زدن برای هدف و نرسیدن؟هدف قرار دادن، برای براوردن بلند ترین نیاز های روحی؟خود درگیری؟خود سازی؟و بعد مردن؟راستی که زندگی سخت ترین و عجیب ترین بازی ایست که شروعش کرده ام و دیده ام.اخرین مرحله ی ان مرگ است.و مراحل به وسعت وجودت متولد می شوند.وتو ناگریز از انها عبور می کنی.مراحل دائما در حال بزرگ تر شدن هستند.و هر چه جلوتر می روی صعود به مرحله ی بعد سخت تر.و تو با چه انگیزه ای مرحله ی بعد را طلب میکنی؟به مشکلات خو میگیری یا دیگر این مشکلات ارضایت نمی کنند و بزرگ ترش را طلب می کنی؟مراحلی که برای همه مشابه ولی هرگز یکسان نیست.کدامین نور، کدامین خلا تو را به سوی خود می کشد که اینچنین به مبارزه ایستاده ای؟کدامین پیل درونت گمارده اند که سالها پر وخالی شود؟کدامین سیاهچال در سرت گمارده اند که بی وقفه نور را طلب می کنی ؟ای زندگی تو از کدامین من نشات گرفته ای که اینچنین به ادامه ات فریادم می زنی؟  

پ.ن:کم حرص بخور که بتونی همیشه حرص بخوری.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/06/16

نه.نباشه بهتره

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

سه شنبه 1386/06/13

در زمین بگرد و بگرد و بگرد.انسانهای مختلف رو ببین و ببین و ببین.انسانها رو بشنو و بشنو وبشنو.چشمهایت را باز کن و باز کن وباز کن.خودت رو بشناس وبشناس و بشناس و تحلیل کن... تا ازاد زی.ازاد از هر تکبر .ازاد از هر حسادت.ازاد از هر انچه روحت را می فشارد.ازاد از هر اندیشه ای که تحقیرت کند.ازاد از نفوذ دیگران روی پرده های تزلزل پذیر مغزت.ازاد از هیاهوی بازدارنده ی اطراف.ازاد از خود پرستی.ازاد از خود بزرگ بینی.ازاد از هر انچه که مغز تو و زندگی تو را بازی دهد.و چون ازاد زیستی ...تو ،تو خواهی بود.تویی قالب نخورده.تویی "تو ساخته".تویی سرشار از ارامش.تویی وسیع.

پ.ن:این چند روزه رو مغزم رژه میره"عقل سالم در بدن سالم".

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1386/06/12
حرف های مردم رو ازشون بگیر و نگاهشون کن.چی می بینی؟واقعیت محض... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/06/11

یادتونه گفتم این دنیا بازی واقعیه ؟حالا در ادامش باید بگم که این بازی بزرگ مثل همه ی بازیها رمز داره.که خلق کنندش اونو مخفی کرده که در شرایط خاص بهش دسترسی پیدا می کنیم.مثل اینکه تو خشک سالی مردم جمع میشند و از خداشون بارون می خواند و به طرز عجیبی بارون می باره.یا اینکه اتفاق های عجیب و غریب می افته واسمون. هیچ وقت نفهمیدم کدوم کلید رو فشار دادم یا اون رمزم چه جوری اون کارو کرد ولی دیگه یه برد تو مغزم دارم که روش نوشته اینجا خیلی چیزها رمز داره...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1386/06/01
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید    معشوق همین جاست بیایید بیایید      (مولوی)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط پگاه  |