-احساس بدی دارم.هر خواسته ایم که به وقوع می پیونده تو مغزم بسته بندی میشه میره کنار.و بدتر از اون بی ارزش جلوه می کنه.باز هم بعدی.اه لعنتی.روحم روز به روز سرکش تر ونا ارام تر میشه.در حالیکه که فکر می کردم عکسش اتفاق می افته.خسته شدم از دستش.لعنتی اروم بگیر.همه چی مسکنه برام.هر چی جلوتر می رم فشارهای اطراف رو بیشتر حس می کنم.این حرفهای دور و برم کلافم می کنه.مدرک،هوش،دانشگاه،مقام،پول،درس...بسه بابا.یه جمع پیدا نمیشه بحث دلخواهم توش باشه.کاشکی می تونستم برم جاهای دیدنی دنیا رو بگردم،فقط ببینم.ادم های متواضع و پر بار رو بشینم پای حرفاشون.با یکی حرف بزنم که بفهمه چی میگم بدون اینکه بشینم توضیح بدم.و اون ادامه بده.بشینیم 4 ساعت در مورد اون موضوع بحث کنیم.نه اصلا بحث هم نمی خوام .فقط گوش بدم.کجاست رویای من؟
-چه جالب!سالگرد وبلاگم بود امروز و دقیق همین امروز من رفتم تقویم و ارشیومو ببینم که بفهمم سالگرد وبلاگم کی هست؟یه چیز هایی بود که می خواستم تو این روز بگم ولی اول یه موضوع خیلی خیلی جالب.همین الان به طور کاملا اتفاقی با یه وبلاگ اشنا شدم که خیلی مثل من می نویسه ولی غمناک. جالب اینجاست که اسمش پگاهه.سنشم حول و حوش خودمه.
-همیشه فکرم با این موضوعات پراکنده که می نویسم درگیر بوده.این چند سال اخیر هم درگیر تر شده.قبل تر با بابام می شستم در موردشون حرف می زدم.ولی کم کم به نظرم اومد بهتره یه جایی بنویسمشون که بقیه بخونند که نظرشونو بدونم هم اینکه خودم نظم بگیرم هم اینکه فکر می کردم بعد ها ادم مهمی میشم.و سیر افکارم جالب خواهد بود.ولی کم کم تنها هدفم این شد که افکارم نظم بگیره ویه جایی ثبت بشه .نمی دونم آیندم چی میشه.ولی هر چی که بشه بسته به این روزهام داره.قطعا هیچ وقت فراموش نمی کنم این کشمکش هام رو.بلاگستان اون چیزی نبود که فکر می کردم.ولی از نوشتن تو اینجا لذتی عجیب می گیرم و ارامشی عجیب تر...الانم نمی تونم بگم تنفس ۱ ساله شده چون نشده. چون سالهاست که متولد شده.تنفسم دوستت دارم.
پ.ن:از این جواب متنفرم:"نمی دونم"
