تبليغاتX
تنفس صبح
پنجشنبه 1386/04/28

ساعت 10:5.همه جا تاریک.فقط من بیدارم.باد میاد.با این حال پنکه هم تو اتاقم روشنه.احساس خوبی دارم.این احساس خوب حالام رو هیچ جوره نمی خوام از دست بدم.واسه همینم نمی خوابم فعلا.

بی دلی در همه احوال خدا با او بود .......... او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد.

من که نمی دونم خدا چیه ولی انگار این شعر داره یه بعد دیگه از خدا رو میگه.

یه چیز دیگه هم که دارم تمرینش می کنم اینه که محیط اطراف فقط نقش خبری واسم داشته باشه.موفقیت ها فقط دقایقی شادم می کنه.عوضش اثر شکست ها ماندگارند.تجربه بهم نشون داده هر موفقیتی فقط دورنماش واسم قشنگه.وقتی بهش می رسم هیچ وقت اون هیجانی رو که در تخیلاتم در موردش میدیدم ندارم.انگار هر چیزی وقتی درست انجام میشه که بزرگیشو برام از دست بده و نشدنش تعجب زده ام کنه نه شدنش.چیزی رو که راحت بدستش اورده باشم بهم نمی چسبه.اونی هم که واسش تقلا می کنم اون جور که می خوام انتظارم رو براورده نمی کنه.انگار واسه هر چیزی باید بهایی بیش از قیمتش خرج کرد تا بدستش اوورد.شاید این یه فرموله که تا چیزی واست کوچیک نشه نمی تونی تو دستات بگیریش.وباید راه کوچیک کردنش رو پیدا کنی.و خیلی اوقات خیلی واسه کوچیک کردنش تقلا کنی.باد یه بادکنک رو خالی کن بعد بذار تو جیبت.اونوقت هر جا که خواستی بادش کن.ولی اول باید خالیش کنی تا بذاریش تو جیبت.......

                                                                                

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

سه شنبه 1386/04/19

خیلی جالبه.همیشه فکر می کردم دنبال ارامشم ولی حالا متوجه شدم که نه تنها دنبال ارامش نیستم بلکه ازش فرار هم می کنم.فقط مسکن می خوام.که بعد از هر طوفانی که واسه خودم درست می کنم یه کم ارومم نگه داره تا برای طوفان بعدی که می خوام درست کنم انرژی داشته باشم.هیچ وقت هم از شرایطم راضی نیستم.حتی اگه دورنماش خیلی قشنگ باشه.فقط هر موفقیتی مدت کوتاهی راضیم نگه می داره.اونم مدتی طول می کشه که بفهمم موفقیت بوده.چون راضی نمی شم اولش.برای گوشزد کردن شرایطم همیشه یه پایان(شوک) احتیاج دارم.مثل همین که خواب می بینی سقوط داری می کنی و یه دفعه بیدار میشی و کیف می کنی که خواب بوده.منم باید شرایط بدتر واسم پیش بیاد که قدر اون قبلی ها رو بدونم.فکر کنم تعادل روحی ندارم.واقعا چه جوریه که هیچی راضیم نمی کنه ؟دقیقا از ارامش فرار می کنم .انگار خوشم میاد واسه خودم هیجان ایجاد کنم(اونم خیلی وقت ها منفی).اتفاقا خیلی هم شکست می خورم.ولی:

                                               ما زنده به انیم که ارام نگیریم

                                           موجیم که اسودگی ما عدم ماست

 پ.ن:این پست قبلیم هم بیش از اینکه خدا رو کاری کنه خودم رو اروم می کنه(همون مسکنه). نمی دونم این پست قبلیم چی بود.شاید تو شرایط بد ادم مجبوره که برای مدتی بار رو دوش یکی دیگه بندازه تا نشکنه.دیوار هم که کوتاهتر از خدا نیست.این دعا هم سری شده واسه من.نمی دونم چرا اثر داره؟نمی تونم کامل انکارش کنم.غیر از اثرش رو من خدا رو هم انگار یه کاری می کنه.ای خداااااا تو چی هستی که اینقدر عجیبی اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/04/15

گره از کارم گشا تا بفهمم دوستم داری.

                                                        امضا.پگاهت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1386/04/13

-عشق مثل تشنگیه.

-روح بزرگ از قالب بدن می زنه بیرون.اون موقع هست که طرف مقابل مجبوره بزندش کنار که بتونه اون پشت رو ببینه.وای به حال اون روزی که مجبور بشی چیزهای دیگه رو کنار بزنی تا روح رو ببینی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1386/04/13
دلم لک زده واسه شمال. جنگل.دریا.شب.ساحل.وااااااااااای می خواااااااااااااااااااااااااااااااااام.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1386/04/06

چیزی رو بزرگ می بینیم که در برابرش کوچیکیم. این قانون مثل f=ma می مونه، همه چی باهاش حل میشه.

مثال:مشکلات رو بزرگ می بینیم چون در برابرشون خودمونو کوچیک می بینیم.خدا رو بزرگ می بینیم چون در برابرش خودمونو کوچیک میبینیم .حالا اگه بزرگ شیم خودمون رو به اون چیز بزرگه نزدیک تر حس می کنیم.وبهتر درکش می کنیم و ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1386/04/04

می خوام تو یه تیم در جهت یه هدف بزرگ و نو ،جز باشم.تنها در این حالته که احساس می کنم دارم تو مسیرم حرکت می کنم.و ارامش پیدا می کنم. احساس بدی دارم.بیهودگی.از دست دادن زمان و انرژی .کاشکی کارای الانم زیر بنایی واسه اون هدفم باشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط پگاه  |