ساعت 10:5.همه جا تاریک.فقط من بیدارم.باد میاد.با این حال پنکه هم تو اتاقم روشنه.احساس خوبی دارم.این احساس خوب حالام رو هیچ جوره نمی خوام از دست بدم.واسه همینم نمی خوابم فعلا.
بی دلی در همه احوال خدا با او بود .......... او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد.
من که نمی دونم خدا چیه ولی انگار این شعر داره یه بعد دیگه از خدا رو میگه.
یه چیز دیگه هم که دارم تمرینش می کنم اینه که محیط اطراف فقط نقش خبری واسم داشته باشه.موفقیت ها فقط دقایقی شادم می کنه.عوضش اثر شکست ها ماندگارند.تجربه بهم نشون داده هر موفقیتی فقط دورنماش واسم قشنگه.وقتی بهش می رسم هیچ وقت اون هیجانی رو که در تخیلاتم در موردش میدیدم ندارم.انگار هر چیزی وقتی درست انجام میشه که بزرگیشو برام از دست بده و نشدنش تعجب زده ام کنه نه شدنش.چیزی رو که راحت بدستش اورده باشم بهم نمی چسبه.اونی هم که واسش تقلا می کنم اون جور که می خوام انتظارم رو براورده نمی کنه.انگار واسه هر چیزی باید بهایی بیش از قیمتش خرج کرد تا بدستش اوورد.شاید این یه فرموله که تا چیزی واست کوچیک نشه نمی تونی تو دستات بگیریش.وباید راه کوچیک کردنش رو پیدا کنی.و خیلی اوقات خیلی واسه کوچیک کردنش تقلا کنی.باد یه بادکنک رو خالی کن بعد بذار تو جیبت.اونوقت هر جا که خواستی بادش کن.ولی اول باید خالیش کنی تا بذاریش تو جیبت.......
