از اون روزهاست که باید افکار درهمم رو بریزم بیرون تا یه کم ارامش پیدا کنم. ارامشی که صدای پیانو بهم میده رو با هیچ چی عوض نمی کنم.الانم دارم گوش میدم.یه سری افکار هستند که تا بیرون نریزیشون و با بیرون ریختن نظم نگیرند دست از خوردن مغز بر نمی دارند.بیخود نیست که امام علی گفته که" کارهای بدتون رو جار نزنید" چون ابهتش می ریزه و دیگه مغز رو نمی خوره در نتیجه طرف باز تکرارشون می کنه.البته این افکار با اون کارها فرق داره.خوب بیرون ریختن مغز یه شمشیر دو لبه به نظر می رسه.
فاصله ی حرف تا عمل چقدر زیاده ،به نظرم راهی که از حرف به عمل می رسه از این موانع عبور می کنه 1.جو گیر نشدن-2.کنترل احساسات-3.اعتقاد داشتن به فکر خود-4.کمترین تاثیر توسط عوامل محیطی-5.بازم کنترل احساسات.واسه همین این فاصله دور به نظر می رسه و اونهایی که نمی تونند این فاصله رو پر کنند می زنند تو در و دیوار و میشند اونایی که فقط خوب سخنرانی می کنند.اینجاست که رضا صادقی می گه "همه حرف خوب می زنند اما کی خوبه این وسط؟".
یه عالم کار ریخته رو سرم و تا حدودی خسته ام.
یه چیزی رو هم تازه درک کردم:"این زندگی منه"خیلی جمله ی عمیقیه.به ادم ارامش میده.اخه وقتی طرف حسابت خودتی راحتی دیگه.بعدشم فکرش رو بکن، یه زندگی دربست در اختیار من.عین پول می مونه.اونایی خوب زندگی می کنند و ارامش دارند که این جمله رو عمیق فهمیده باشند وبهش عمل کرده باشند.
یه جمله هم تو کتاب کریستین بوبن خوندم که گفته بود:"تجربه ی عشق همون قدر فراموش نشدنیه که تجربه ی تحقیر شدن".اولیش رو تجربه نکردم ولی دومیش خیلی درسته.
حالا می دونم که چرا دلم می خواد سریع بزرگ شم.یکی دلایلش اینه که چه درست چه نادرست زیاد رو حرف من حساب نمیشه.وکنترل زندگیم اون جور که می خوام دستم نیست.اگه تصمیمم بر خلاف نظر بقیه باشه غلط تلقی میشه.و از نگاه عاقل اندر سفیهی که بهم بشه وکسی که نظر خودش رو نسبت به نظر من درست مطلق ببینه بدم میاد وتو این سن من این جور ادما کم نیستند.گاهی اوقات دلم خونه مجردی می خواد با یه فکر مجرد.
چقدر چهره ی اروم انیشتین رو دوست دارم.
