تبليغاتX
تنفس صبح
دوشنبه 1386/02/31

از اون روزهاست که باید افکار درهمم رو بریزم بیرون تا یه کم ارامش پیدا کنم. ارامشی که صدای پیانو بهم میده رو با هیچ چی عوض نمی کنم.الانم دارم گوش میدم.یه سری افکار هستند که تا بیرون نریزیشون و با بیرون ریختن نظم نگیرند دست از خوردن مغز بر نمی دارند.بیخود نیست که امام علی گفته که" کارهای بدتون رو جار نزنید" چون ابهتش می ریزه و دیگه مغز رو نمی خوره در نتیجه طرف باز تکرارشون می کنه.البته این افکار با اون کارها فرق داره.خوب بیرون ریختن مغز یه شمشیر دو لبه به نظر می رسه.

فاصله ی حرف تا عمل چقدر زیاده ،به نظرم راهی که از حرف به عمل می رسه از این موانع عبور می کنه 1.جو گیر نشدن-2.کنترل احساسات-3.اعتقاد داشتن به فکر خود-4.کمترین تاثیر توسط عوامل محیطی-5.بازم کنترل احساسات.واسه همین این فاصله دور به نظر می رسه و اونهایی که نمی تونند این فاصله رو پر کنند می زنند تو در و دیوار و میشند اونایی که فقط خوب سخنرانی می کنند.اینجاست که رضا صادقی می گه "همه حرف خوب می زنند اما کی خوبه این وسط؟".

یه عالم کار ریخته رو سرم و تا حدودی خسته ام.

یه چیزی رو هم تازه درک کردم:"این زندگی منه"خیلی جمله ی عمیقیه.به ادم ارامش میده.اخه وقتی طرف حسابت خودتی راحتی دیگه.بعدشم فکرش رو بکن، یه زندگی دربست در اختیار من.عین پول می مونه.اونایی خوب زندگی می کنند و ارامش دارند که این جمله رو عمیق فهمیده باشند وبهش عمل کرده باشند.

یه جمله هم تو کتاب کریستین بوبن خوندم که گفته بود:"تجربه ی عشق همون قدر فراموش نشدنیه که تجربه ی تحقیر شدن".اولیش رو تجربه نکردم ولی دومیش خیلی درسته.

حالا می دونم که چرا دلم می خواد سریع بزرگ شم.یکی دلایلش اینه که چه درست چه نادرست زیاد رو حرف من حساب نمیشه.وکنترل زندگیم اون جور که می خوام دستم نیست.اگه تصمیمم بر خلاف نظر بقیه باشه غلط تلقی میشه.و از نگاه عاقل اندر سفیهی که بهم بشه وکسی که نظر خودش رو نسبت به نظر من درست مطلق ببینه بدم میاد وتو این سن من این جور ادما کم نیستند.گاهی اوقات دلم خونه مجردی می خواد با یه فکر مجرد.

چقدر چهره ی اروم انیشتین رو دوست دارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1386/02/27

خدا مثل یه توپ خمیریه که من توشم.هر چی بهش لگد می زنم بزرگتر میشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1386/02/24

این دو پست اخر از ته دلم بلند میشه.یه سری چیز ها رو نمی تونم واسه خودم مرز بذارم.نمی دونم منطقش چیه ولی چیزی که حس می کنم اینه که این حس رو یه کم باید سوهان بکشم.چون پستی و بلندی داره زیاد پیدا می کنه.پستی و بلندی هم وقتی زیاد میشه که عوامل محیطی تاثیرش زیاد شه.

-این جمله ای بود که به دوستم که به خاطر از دست دادن دوستش ناراحت بود گفتم:"زندگی تلخ و شیرینه.گاهی تلخی هاش به تلخی قهوه ی غلیظ تلخ میشه و گاهی شیرینی هاش به شیرینی عسل.اما چیزی که مهمه اینه که این مزه ها مدت زیادی نمی مونند چون قورتشون میدیم."ولی مشکلی که واسه ی من پیش اومده اینه که اینقدر که ناراحتی هایی که واسم پیش میاد اذیتم می کنه خوشی هایی که می خواد جایگزینش شه به پاش نمی رسه.یه جورایی زندگیم بی عسل شده.شکر هام عسل نمیشه.یا هیچ عسلی نمی بینم.یاعسل ها رو شکر می بینم .شاید به خاطر فشار های جامعه هست که تا می خواد یه عسل درست شه سریع توش قهوه ی تلخ می ریزند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/02/21

پس از چند ساعت به صفحه ی کامپیوتر چشم دوختن و کار کشیدن از مغز، خالی کردن مغز خیلی لذت بخشه.الان کتاب دیوانه وار نوشته ی کریستین بوبن رو تموم کردم.خوشم اومد.از این کتاب ها بود که خوندنش ارامش بخشه.والبته لذت بخش.یه صفت بدی این چند وقته توم تقویت شده.اونم استرسه و شک داشتن به کارا هایی که می کنم و منتظر غافلگیر شدنم به خاطر یک اشتباه بد.دقیقا نمی دونم عامل اولیه ی این حس چیه ولی شمای کلی دلیل شکل گرفتنش رو می دونم.ریشه داره.نمی دونم یا زندگی سخته یا من سخت می گیرم یا کلا دارم اشتباه می کنم.مممممم.شاید بزرگترین اشتباهم این بوده که همیشه خیلی از خودم انتظار داشتم.خوشم میاد از ادمای بی تفاوت به اطرافشون که هر کاری دلشون می خواد می کنند.ارزوم اینه که یه روزی بتونم مثلشون باشم.کاش میشد یه وقت هایی ادم نامرئی شه.وای که لذتی بالاتر از این نیست.از هر چی که بوی بچگی میده می خوام فاصله بگیرم.از هر چی افکار خامه.ولی شیطونی رو دوست دارم.پس ناچارم یه جاهایی با بچگی پیوند بخورم.چون شیطونی بدون حس کودکانه امکان پذیر نیست.احساس تشنگی تو مغزم میکنم.ادم های سن بالا رو دوست دارم به خاطر ثباتی که تو شخصیتشونه.و اطمینانی که به حرفاشون دارند.از این حالت شکی که توی شخصیتمه زیاد خوشم نمیاد چون باعث میشه دائم واسه هر کاری با خودم در گیر شم.ثبات هام هم که شاید 2% از شخصیتم رو تشکیل بده.از صدای چرخش پنکه خوشم میاد .بیش از کولر دوسش دارم.شاید چون یاد لذت زیادم از جلوی پنکه خوابیدن تو بچگیم میندازه .شاید چون نحوه ی ایجاد خنکی رو کامل میبینم.و خوب ادم هر چی رو که با تعداد حواس بیشتریش درک کنه بیشر قبول می کنه.شاید چون زوایای بیشتری از روحش رو پوشش میده.شاید چیزهایی که گفتم بی ربط به نظر بیاد ولی کاملا با ربطند.از این ربط در دل بی ربطی لذت می برم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/02/09

عمر ادم انگار مثل یک دایره است.ما روی محیط دایره حرکت می کنیم.دایره یک محور تقارن داره.که سمت چپ اعمال ما و سمت راست نتیجه ی اعمای ماست اگه هر عمل رو در سمت چپ مثل یک  نقطه در نظر بگیریم .سمت راست بعد از یک مدت نامعلوم باید یک نقطه دقیقا با موقعیت نقطه سمت چپ ظاهر شه.این دو نقطه نسبت بهم متقارنند.چپیه عمل ماست و راستیه بازتاب یا نتیجه ی عمل ماست.هر کس تو زندگی باید این دایره را طی کنه و به نقطه ی اول برسه و بمیره.پس ناگزیره که بازتاب ها رو ببینه و ازشون عبور کنه.ممکنه درست روی محور تقارن بمیره؟

پ.ن:دینی که تو کله ی منه یه اشکال اساسی داره.چون بهم ارامش نمیده .عذاب وجدان و اذیت شدن میده.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/02/02

-به همون اندازه که حساب و کتاب داشتن وقایعی که اتفاق می افته و می افتاد واسم عجیب بود حالا تصادفی بودنشون ، واسم عجیبه.اخه نمیشه که دیگه همه چی تصادفی باشه و اتفاقی. دیگه تعدادش واسه" شانسی بودن" خیلی خیلی زیاد شده.ولی میشه خیلی چیزها حساب داشته باشه.چون ذات همه چیز تو جهان یه قانون خاصی داره.از کهکشانها گرفته تا خود زمین و ما و کارهامون.تصادفی شدن وقایع واسم عجیب تر شده تا قانون داشتنشون.پس این نظریه ام که میگه قانون جهان، همگانی نیست، رد میشه.ولی همگانی بودنش هم تایید نمیشه.باید دید تا چه حد تصادفات هست و تا چه حد قوانین و حساب کتاب.مثل آونگی می مونم که از تعادل به منتها الیه راست متمایل شدم بعد منتها الیه چپ.حالا کم کم دارم با دامنه های کوتاه به نقطه ی تعادل بر می گردم.

-نسبت من به خدا مثل نسبت سلول من به منه.سلولم تمام خصوصیات منو داره.البته بالقوه.مثل خدا و من(که همه ی خصوصیات خدا رو دارم.بالقوه).با اینکه سلول من کامله ولی یه ژنش خیلی فعال شده،یه وظیفه ی اصلی داره.البته من یه کم مندم بالاتره چون چند تا چیز می تونه وظیفه ی اصلیم باشه(علم، هنر، اخلاق و....)شاید واسه همینه که خدا بهم میگه اشرف مخلوقات.ولی منم در نهایت تو یه شاخه می تونم خدا بشم(خیلی فعال بشم).مثل همون ژنم.بقیه ی خصوصیات رو هم نسبت بگیرید، به این نتیجه میرسید که نسبت خودتون به خدا مثل نسبت سلولتون به خودتونه و شما نسبت به سلولتون خدا هستید.

 

 

-اونا که قهوه ی تلخ دوست دارند حس میکنند قهوه هه باهاشون همدردی می کنه؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط پگاه  |