تبليغاتX
تنفس صبح
پنجشنبه 1386/01/30

-این چند روز خیلی سرم شلوغ بوده.درس، پروژه، کلاس.ولی به چیزای جدیدی رسیدم.اول اینکه بر خلاف تصور قبلی که داشتم که اخلاق و رفتار ادما تو ظاهرشون منعکس میشه فهمیدم که نخیر ظاهر خیلی هم می تونه ادم رو گمراه کنه.شناختن یه ادم، حداقل شناختی که در ارتباط با تو هست و تو لازمش داری خیلی سخته.بعدشم اگه دیدم یه ادمی داره زیادی مستقیم و به نظر درست میره یه جایی یه اشتباه بزرگ تو دید من هست و حداقلش اینه که اونی نیست که نشون میده.یه خصوصیت بدی هم که دارم اینه که فکر می کنم همه راست میگند و منظورشون از حرفشون اونیه که من فکر می کنم. اگرچه تناقض حرفاشون یه کم قوه ی شکم رو فعال می کنه ولی بازم نمی تونم اون چیزی رو که امثال خودشون ازشون می فهمند رو بفهمم.ولی مهمه که واقع بین باشم.

-کی گفته پول تو رفتار و دید و فرهنگ تاثیر نمیذاره؟میذاره.خیلی هم میذاره.از یه لحاظهایی مخصوصا مادی اون قشر متوسط به بالا واقع بین تر هستند.قشر ضعیف و مرفه هر دو می خواند بگند پول مهم نیست.با این تفاوت که واسه اون مرفه هه واقعا مهم نیست ولی اونیکی دوست داره که مهم نباشه.ولی پول کار خودشو روی اخلاق و دیدش کرده.شاید این تو دختر ها شدید تر باشه.ولی همه جا هست.شاید واسه همینه که میگند دوستای نزدیک و خوب از طبقه و فرهنگ همدیگند.حالا با اختلافات جزئی.من کاری با اون ادمای وارسته و بزرگ منش دو قشر ندارم.مبنا برای من عامه هست.

-چرا میگند تجمل بده؟اتفاقا خیلی هم خوبه تا جایی که توانایی خریدش باشه.چون باعث میشه کار های ادم جلو بیفته و بیخود وقتش تلف نیازهای اولیه نشه.شاید بهتره بگم تجمل در جهت رفاه زندگی.مثلا ماشین ظرفشویی و مایکروویو و وسایل راحتی. نه طلا و مجسمه و .....یه چیز جالب هم دیدیم:تو کلاس زبانی که میرم تقریبا همه متاهلند.خانومه از افتخاراتش میگفت من تا حالا از همسرم نخواستم برام طلا و جواهر بگیره...که زورش کنم الا بلا من اینو میخوام یا...من از حرفش بدم اومد .چون اولا که چیزی نیست که برای تعریف از خود ازش استفاده کرد.ثانیا طلا خریدن که بد نیست اتفاقا خیلی هم خوبه.بهتر از مبل عوض کردن و خرت و پرت های بیخود خریدنه.چون طلا سرمایست و ادم می تونه تو کارای بزرگ مثل خرید خونه و ماشین و ..سریع تبدیل به پولش کنه و کارشو راه بندازه.بعدشم کسی حق نداره طرف مقابلشو بخاطر اینکه اون طرف دوستش داره مجبور به خرید چیزایی که می خواد بکنه.خیلی به نظرت اومده طلا نخریدی پولاتو جمع کن برو بخر .عوض خرت و پرت...

-از تظاهر متنفرم.

-اگه ازادت میذارند که با دوست پسرت بری بیرون، این ازادی نیست.این سرتو گرم کردنه، که فکرای اونیکی ازادیها به سرت نزنه.

-منقلب شدم از این عکس.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/01/17

چه حس جالبیه این حس استقلال.اول فکر می کردم اسمش ناسازگاریه ولی بعد فهمیدم که نه. استقلاله.هر چقدر که بزرگتر میشم انگار روابطم با ادما هم مرز بندی میشه.هر کسی یه نیاز ذاتیم رو براورده می کنه و نیازهای من به ادما تخصصی تر میشه.والبته با دوام تر.و وقتی که از این نیازها اسودم یعنی تکمیلم نمی خوام هیچ کس دور و برم باشه.پس تنها بودن یا خواستن اینکه تنها باشی دلیل بر ناراحتی یا مشکل نیست.عین یک سلول که تدریجا دو تا میشه ادم هم تدریجا وابستگیش کم میشه.ولی یه سری سلولشون مماس به سلول مادر میمونه و خیلی طول میکشه جدا شه ولی یه سری با سرعت بیشتری از حالت مماس خارج میشند.دوست ها هم همینه .هر دوستتو به خاطر یه ویژگی بارزش دوست داری.نیازهات و حسهات درونت پاتیل بندیه.وارتباط با اون شخص پاتیل مربوط به اون حست رو پر میکنه.هر وقت سر اون پاتیلت خالی میشه یاد اون دوستت می افتی و یه جوری باهاش ارتباط برقرار می کنی(اس ام اس-زنگ-قرار ).واحتمالا اگه ادم نرمالی باشی و زندگی با ثباتی داشته باشی به فواصل معینی پاتیلت خالی میشه و با دوستت کانکشن میزنی.ولی معمولا ما نه زندگی با ثباتی داریم و نه کاملا نرمالیم.و ممکنه اصلا نفهمی اون پاتیل خالی شده .ممکنه گاهی اوقات استفاده ات از پاتیل بالا بره و مثل ابکش بشه و تو تند تند به دوستت احتیاج پیدا کنی .یه وقت هایی هم نه. استفادت از اون پاتیل به حداقل برسه.ولی این دلیل نمیشه که به منبعی که واسه پاتیلت پیدا کردی احتیاج نداری یا نمیخواهیش.یه چیز جالب دیگه هم هست.هر چقدر سن بالاتر میره ادم کاملتر میشه و شخصیتشم کامل تر میشه.پس طبیعیه که بخواد از استقلال فکریش استفاده کنه و به اصطلاح حرف گوش نکن تر بشه و بخواد یه کم جدا تر از جمع بشه.حداقلش یه اتاق کاملا مستقل و گرفتن اسقلال عملی و پر رنگ تر شدن نقش راهنما شدن اطرافیان و کمرنگ تر شدن بقیه ی نقشهاشونه.چه قشنگ وابستگی ها کم میشه و غیر ممکن ها ممکن میشه.

پ.ن:فکر کنم جواب سوالم تو پ.ن قبلی اینه که وقتی دوربین فلاش میزنه تو فاصله ی نزدیک از لامپ نور زرد وسفید قاطی میشه و نور تقریبا سفیدی تو عکس ایجاد میشه.ولی وقتی دوربین فلاش نمیزنه یا فلاشش کمه یا فاصلش از لامپ زرد دوره نور لامپ تو عکس زرد به نظر میرسه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1386/01/10

-به نظرم امامزاده ها همون بت کده های 1500 سال پیشند.اینکه مردم خرافی شند یا اینکه چیزی رو بپرستند که ساخته ی خودشونه فط 20% تحت تاثیر حکومته.خود مردم کشش دارند که چیزی رو بپرستند که میبینند چون واسه اکثرشون قابل فهم تره.مثلا الان بت نداریم ولی اکثریت مردم واسه خودشون بت دارند.فرقی هم نداره ایران و کشور های خارجی.همه جا همینه.مثلا یه پارچه ی سبز یا یک تسبیح یا یه گردنبد یا دستبند بت هاییکه خیلی ها تو خلوت خودشون دارند اگرچه تو ندونی.میگند فلان چیز واست شانس میاره،این دعا رو بذار تو جیبت،رفتم یه سنگ خریدم ضد چشم زدنه،میری مکه این پارچه رو بمال به کعبه،حاجتم رو از امام رضا می خوام و و و ....قبلا زده بودم زیر همه ی این چیزا.وبه نظرم کار کاملا غلطی میومد.ولی نه اینجوری نیست.دقیقا درسته که به تعداد ادما راه رسیدن به خدا وجود داره.خوب خیلی ها از راه همین چیزایی که من بت میبینم به خدارسیدند و بهش دسترسی دارند.چون خدا تو نظرشون خیلی بزرگه و خودشون رو خیلی کوچیک میبینند فکر می کنند(تو ضمیر ناخوداگاهشون هست )که نمیشه مستقیم به خدا دسترسی پیدا کرد.می خواند از اسباب کوچکتر که خدا درشون هست کمک بگیرند.هیچ اشکالی هم توش نمیبینم.چون خدا همه جا هست.توی من .توی میز.توی درخت .همه جا.هر کسی یه جور بهش دسترسی پیدا می کنه از یه کانال خاص واردش میشه.یکی مثل انوشه انصاری میگه خدا تو قلب هر کسه.یکی مثل مسیحی ها میگه من از کانال یه ادمی که به نظرم خیلی پاکه باهاش حرف میزنم.یکی از طریق پارچه ای که خدا توشه باهاش حرف میزنه،یکی دستبند و و و.....ولی من این چیزا راضیم نمیکنه .منبع هاش واسم کوچیکه.ناخالصی داره.ولی خدا های مردم یا نظرات مردم در مورد خدا بهم کمک میکنه خدا رو بهتر بشناسم وبهتر بفهممش.وچیزی که پیدا میکنم به اون خدا بزرگه نزدیک تر باشه.

-می تونم اثبات کنم که هیچ وقت هیچ کس درجا نمیزنه.همه نسبت به زمان یا عقب میرند یا جلو میرند البته بعضی ها هم میپرند.چون دید ما محدوده و همه ی زمان توش جا نمیشه. همیشه یه محدوده از زمان رو میبینیم. مثل فیلم که هر دفعه یه پلانش رو پرده میاد.مثل عکس .همین باعث میشه که شخص سریعتر عقب بره.سریعتر دیده نشه.از دید خارج بشه..چون کسی که از زمان جامیمونه سر جاش نمی مونه.اگه نسبت به بعد بسنجیم هی عقب تر برده میشه(.هل داده میشه).و سرعت این عقب رفتن با پیشرفت تکنولوژی سریعتر هم میشه.تصاعدی عقب میره.

پ.ن:یه سوال واسم درست شده:چه موقع وقتی از لامپ عکس میگیریم نورش زرد میفته وچه موقع سفید می افته؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1386/01/05
استاد کوچولو منو به این بازی دعوت کرده.منم که نمی تونم حرف استاد رو گوش ندم. پس بازی:

۷ تا از اتفاقات مهم زندگی من در سال ۸۵:

۱-تو رشته ای که دوست داشتم در دانشگاهی که می خواستم قبول شدم.

۲-خدا رو کاملا گم کردم.

۳-از عشق به فیزیک به عشق به کامپیوتر گرویدم و از فیزیک بدم اومد.

۴-یکی از بستگان درجه یک ام به خارج رفت .

۵-این وبلاگ رو زدم.

۶-برای اولین بار تو زندگیم با تمام وجود دلم خواست که پسر بودم..

۷-دید و نظر مردم رو در مورد خودم فهمیدم.مدعوین من:

۱-ناگهان اندیشه/۲-صادقانه/۳-کهنه حصیر/۴-شلم شولوا/۵-فلاشر/۶-دست دادن با شيطان /۷-نیم نگاه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1386/01/02

دارم دنبال خدا می گردم.وقتی با صدا کردنش تمرکز می کنم در حقیقت شاید دسترسی پیدا میکنم به اسبابی که در این جهان گذاشته شده.انچه به من کمک می کنه خداست؟این اسباب خداست؟چرا نباشه؟وقتی از خدا کمک میخوام ذرات خدا در جهان رو به کمک می طلبم؟اگه خدا ما رو گذاشته که بشناسیمش پس باید خودش تو فهممون بگنجه. پس چرا نمی گنجه؟

-از سنم راضی نیستم.کمه.از نظر معلومات نمیگم.خوب اونا رو می خونم و یاد میگیرم.دوست دارم بتونم پخته تر عمل کنم.جدا از سنم ناراضیم.کاشکی این 2-3 سال سریعتر طی میشد.هم از نظر معلومات به یه درجه ی خوب میرسیدم هم تجربه.از بچه بودن بدن میاد هر چند که خیلی ها توش درجا می زنند.بچگی هم واسه هر کسی نسبتی داره.بستگی داره هر سنی رو نسبت به چه سنی بچه بدونی.الان واسه من 30 خیلی سن پخته و خوبیه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط پگاه  |