تبليغاتX
تنفس صبح
دوشنبه 1385/11/30

پی به یه ویژگی بد تو خودم بردم.اونم اینه که همش از شرایطم ناراضیم.ناراحت بودم که این ترم نتونستم درس بخونم بعد با خودم گفتم حالا با چه معدلی راضی میشدم؟دیدم اگه معدلم 18 هم بود ناراضی بودم اگرچه دانششگاهمون مشهوره که استاداش بچه ها رو میندازند ولی در نظر من هر چقدر هم خوب باشه بازم ازاده.اگرچه ترازش بالاست قبولش ندارم.بعد گفتم خوب چه دانشگاهی رو قبول دارم؟شریف؟گفتم اگه شریفم بودم بازم ناراضی بودم چون تو خیلی زمینه های دیگه مثل خیلی ها نیستم و همینطور یه بعدی بودم چون شریف مساوی با کتاب خوریه.اصلا همش خودمو با بالا دستام مقایسه می کنم.قدر داشته هامو نمی دونم.وقتی یه داشته ام تو شرایط بد قرار می گیره و اعصابم می ریزه به هم اونوقت می فهمم واسم مهم بوده و حالیم نبوده.واسه همینم تصمیم گرفتم نه خودمو با کسی مقایسه کنم نه افسوس چیزی رو بخورم.چون به هرچی برسم بیشتر می خوام.و خودمو واسه نداشته هام ،نکرده هام و مشابهاش تحت فشار نذارم.دوست دارم یه ادم معمولی باشم مثل همه.در این صورت راحت تر حرکت می کنم.و صد البته زتدگی می کنم.نمی دونم چرا تو استفاده از زندگیم اینقدر ولع دارم و تقلا می زنم؟این به ذهنم اومده که زندگی هدف نیست ، مسیره.بعدشم دوست دارم با یکی برم بیرون خوش بگذرونم و از چیزایی حرف بزنم که باب میلمه.ولی متاسفانه هیچ کس رو ندارم.شاید واسه دوستام شنونده ی خوبی باشم ولی همصحبتم نیستند.می خوام چیزایی که واسم بت شدند یه کم برند تو حاشیه.احساس می کنم خیلی تنهام.خیلی.دوست دارم بشینم با یکی دردودل کنم.نمی خوام این دردودل ها رو بنویسم چون نیازی ندارم چون حفظمشون.ادم می خوام.یه دوست خوب.تا حالا هیچ وقت یه دوست نزدیک نداشتم.شاید چون تا حالا همیشه اعتماد هام و محاسباتم رو ادما اشتباه از اب در اومده.با هر کس یه کم نزدیک میشم رفتارهایی ازش می بینم که می خوره تو ذوقم.پیدا کردن یه دوست خوب خیلی سخته .خیلی.و حالا شدیدا بهش احتیاج دارم.

پ.ن۱:چقدر کتاب مائده های زمینی با روحیم سازگاره.از اینترنت گرفتم کتابشو ولی می خوام بخرمش.اخه این جوری چشم در میاد از روی مانیتور.بعدشم هر وقت اراده کنم نمی تونم بخونمش.

پ.ن۲:معمولی بودن رو به هزاران بار خاص بودن ترجیح میدم.

پ.ن۳:یه سری عکس خیلی جالب تو ادامه ی مطلبه (باقیش)

پ.ن۴:می خوام خاطراتمو بنویسم حوصله ی نوشتن ندارم.از طرفی هم یه زمانی داستان نویسی رو دوست داشتم.و می دونم این علاقم باز بر می گرده.ولی نمی خوام زمانی خاطراتمو شروع کنم که باید کلی برم تو ارشیوم.از یه طرفم به نظر کار بیهوده ای میاد ولی اخه خیلی جالبند و متنوع.اصلا یه جوریند.به نظرم زندگیم خیلی انرماله.کارهایی که می کنم و پدیده هایی که واسم پیش میاد ،یه جورایی نواند. یا شاید واسه من نوعند.یه چیز دیگه هم هست. چقدر بنویسم.؟وبلاگ.خاطرات.تازه اینه علاوه بر کارای دیگمه.اصلا شاید زد به سرم همشو تخته کردم.جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که هیچی نمیشم.واقعا هیچی.این کارام هم جز دردسر درست کردن واسه خودم فایده ای نداره.اصلا چی کار دارم میکنم؟شاید کم کم دارم روال می گیرم.


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/11/29
-می دونی چرا میگند خودتو با کسی مقایسه نکن؟چون نمی تونی همه ی عوامل و خصوصیات طزفین رو در جا تو ذهنت بیاری پس نتیجه ی اشتباه می گیری.مثل خدا که گفته اگه تونستید با چهار تا خانومتون یه جور رفتار کنید برید چهار تا زن بگیرید ولی چون کسی نمی تونه پس نباید بگیره.

-دلمون واسه بچه ها می سوزه اگه زجر بکشند چون قدرت تحملشو ندارند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1385/11/26
-نمی دونم چرا یه سری اعتقاداتم(چیزایی که بهشون اعتقاد نداشتم) داره عکسش بهم ثابت میشه.چشم کردن......تقدیر.......صلاح...

-خاطره هامو دوست دارم ولی نه به اندازه ی اینده ی نیومده ام.پس ایندمو بهشون اختصاص نمیدم.

-لزومی نداره ادم دائم خودشو جمع بندی کنه.کارتو بکن بابا.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

شنبه 1385/11/21

اره، نه تنها احساسات عارفانه مال خانوم ها نیست و به خرافه پرستی تعبیر میشه بلکه میل جنسی و کلا کشش به جنس مخالف هم فقط واسه ی اقایونه.خانوم ها فقط حس مادری و فداکاری دارند.هر کاری هم تو زندیگیشون می کنند منشاء گرفته از همین حسه.اصلا ما فقط تو جنسیت ها جنس مذکر داریم.مونث جنثیت نیست. بازیچه ی تنها جنسیت یعنی مذکره.بدست اووردن دل دختر ها هم معنی میشه مخ زنی و خر کردن.ولی عکسش مساوی با خوش اومدن دخترا از پسرا و عاشق شدنشونه.دخترا عاشق پسره شدند وقتی طرفش میرند یا تحویلش می گیرند، ولی پسره واسه کل اندازی و سوء استفاده و مخ زنی طرف دختره میره.یعنی همه صفات خوب و بی تفاوتانه، مال پسر ها ،و هر چی صفت معادل ضعیفست مال دختر ها.پسرا به سمت دخترا جذب میشند چون میل جنسی دارند ودختر خوب اونه که از پسر ها در بره چون هیچ کششی بهشون نداره و واگه سمت کسی بره لشه و ساده لوحه و صد البته احساساتی.فقط چون اقا پسر ها حس مالکیت می خواند نسبت به دختر مورد علاقشون داشته باشند و حسودیشون میشه دختره با بقیه بره و بیاد.و چون جامعه مرد سالاره این افکار انقضا شده از بچگی تو پسر ها تقویت میشه و دختر ها باید همه چیز رو تو خودشون سرکوب کنند چون نیازهاشون نادیده گرفته شده.چون مرد ها اینطور خواستند. تا راه هر گونه عصیان رو تو سلطشون بر جنس مونث ببندند.دختر ها چون دائما درگیر احساسات میشند و بی مغزند به بازی گرفته میشند، اگه با پسری برند، ولی پسرها به طور ذاتی خدای عقل و غلبه بر احساساتند.پس با هر کی بخواند میرند .چون هم عقلشو دارند هم غریزشو.ولی دختر ها هیچ کدومشو ندارند.اینا حقیقته.مگه نمیشنوید اهنگ هایی رو که به معشوق گفته میشه عروسک من؟!فقط چون هیچ مردی حاضر به اعتراف نیست که در مقابل ضعیفه ها ضعیفه.و خوب تمام تلاششو می کنه که این ضعف رو تبدیل به یه قدرت کنه که باهاش راحت تر به اهدافش برسه.نگید ما این فکر رو نمی کنیم که حداقل به من یکی ثابت شده که فرهنگ تحمیلی دولت هامون تا عمق وجود همه نفوذ کرده.مردها این ظاهر سازی ها رو باور کرده اند و دختر ها هم باور کرده اند که دائم باید با خودشون بجنگند.چون باید اصطلاحا عفیف بمونند.چون عفت به این پا فراتر نذاشتن از محدودیت هاست.اینقدر سرکوبشون می کنند که بعد سرد میشندو اقایون چوب گسترش خوددوستی هاشون رو تو سر خانوم ها می زنند.که چرا خانوما افسردند؟چرا سردند؟و دریغ از یک جو مردانگی که حداقل اشتباهات خودشونو گردن بگیرند.حسود بودن خانوم ها رو بزرگ کردند،که جلوی دست و پاشونو نگیره که با هر چند تا خانوم که می خواند باشند و خانومه دم نزنه.چون حسادت تحجره.و ازاد گذاشتن اقایون واسه هر غلطی تمدن.این یه صفت غریزیه که اقایون چشمشون بچرخه و چند تا خانوم بخواند ولی خانوم ها به همون یه دونه راضی باشند!.چون اصولا کشش برای خانومها جز در مورد بچشون تعریف نشده و ذاتا پایبندند به خانواده!.همه ی صفات خوب خانوم ها غریزیه ولی در مورد اقایون همه خوبیهاشون اکتسابیه.

این امتیازه که هر جنسی عدم نیازشو به جنس مخالف ثابت کنه؟چطوره هر دو جنسیتو هممون داشتیم.اون موقع بی نیاز میشدیم از همدیگه.اونوقت راضی می شدیم؟

می دونیم همه جا اینطور نیست.ولی ما ایرانی هستیم.در حال حاضر هم فرهنگ واقعیمون خفه شده.به من ربطی نداره تو اروپا و امریکه این خبرها نیست یا هست.نمی خوام دنیا رو اصلاح کنم.چون نیازی نداره.ولی می خوام این شاخ و برگای اضافی دور و برمو هرس کنم.چون شاخه هاش داره میره تو چشمم.پس لطفا شعار ندیم.تحجر ها رو اصلاح کنیم.اون افکار پوسیده رو.اره با توام، خود تو. تویی که این انتقاد نامه رو خوندی و ادعای تمدنت میشه ،چه نشون بدی چه نشون ندی.واسه یکبار هم که شده چشماتو باز کن که چی کار داری می کنی.همون اندازه که تو توی ازاد گذاشتن غرایزت حق داری منم حق دارم.یا خودخواهی هاتو گسترش نده یا اگه دادی بذار منم خودخواهی هامو گسترششون بدم.می دونم فایده نداره.ولی حداقل احساس رضایت می کنم که من تحمیل ها رو باور نکردم به عنوان حقیقت.اگرچه واقعیت دارند.الان داره جو تغییر می کنه.می دونم که هنوز خیلی ناقصه.ولی برای هر تغییری قطعا یه سری باید فدا شند.این تغییر قشنگه اگر چه در نگاه اول افراطی و زشت به نظر بیاد.استثنا ها رو هم پیش نکشید که نداریم.اگرچه شاید دزشونو کم کردند.

پ.ن:فرق واقعیت و حقیقت:دروغ واقعیته چون وجود داره ولی حقیقت نیست چون ذاتش تو خالیه.راست حقیقته. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/11/15

اختیار در محدوده ی جبره.محدوده ی جبر وسیعه ولی نامتناهی نیست.

پ.ن:جمله از جایی کپی نشده.

یه سوال:چیزایی که نگرانمون می کنه وبعدا نگران شدن ازشون می خندوندمون از اول بی اهمیت بودند و ما بزرگشون کرده بودیم یا زمان انقضاشون می کنه؟

پ.ن:اینم راست میگه البته تنها مشکل من باهاش سندیتشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1385/11/13

-خیلی جالبه همه شعار میدند که کار عار نیست ولی پاش که بیفته واسه همه عاره چون همه استثنا هستند!

-امسال کشف کردم زنجیر زدن خود زنیه.

-وقتی خدا رو پیدا کردم اون وقت اعتراف می کنم که قانون طبیعت رو فهمیدم ودر برابرش تسلیم شدم و تعظیم کردم.

-وقت بی کاریت رو به سرزنش کردن خودت اختصاص نده.

-همه به هوش و استعداد خودشون معتقدند حتی اگه به زبون عکسشو بگند.

-دقیقا اون لحظه ای که فکر می کنم راجع به چیزی خیلی می دونم یه اطلاعات جدید کوچیک راجع به اون موضوع کافیه که وادار به اعترافم کنه : هیچی نمی دونم.

-وقتی می خوای یه چیزی رو قبول کنی یا انجام بدی چرا هی واسه خودت دنبال توجیه می گردی که کارتو تایید کنی؟خوب بی توجیه قبولش کن.چی میشه؟با خودت رودرباسی داری؟ 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1385/11/06

چند روز پیش داشتیم با داداشم حرف می زدیم که من گفتم :اره من اول فمینیست بودم.حالا ضد فمینیست شدم.داداشم گفت:تو چند تا فمینیست بزرگ می شناسی؟تو خود ایرانش چند تاشونو می شناسی؟اصلا فمینیست چیه؟کتاب چند تا راجع بهشون خوندی؟.....حرفاش به نظرم خیلی درست اومد.برداشت من از فمینیست یه برداشت سطحی بوده.اطلاعاتم راجع به این واژه اینقدر نیست که بگم موافقم یا مخالف.حالا می فهمم چی کار می کردم.من از وقتی که شروع کردم حرفای بزرگتر ها رو درک کردن ،دیدم همش از زنها چیزهایی گفته میشه و صفاتی بهشون نسبت داده میشه که خوشم نمیاد این صفات به من نسبت داده بشه.منم در حقیقت به خاطر دفاع از خودم از همه ی زنها دفاع می کردم.ولی کم کم که واقعیاتو دیدم،فهمیدم که نمی تونم دیدگاه خودم به زن رو به جامعه ی زنان تحمیل کنم.یا بهتر بگم همه ی زنها مثل من فکر نمی کنند.چه بسا که اون چیزایی که واسه ی من ضعف و حقارته واسه ی خیلی هاشون مزیت و امتیازه..حالا هم اگه یه موقعی چیزی بگم که در دفاع از زنان باشه نمی تونم بگم از خودخواهیم ناشی نمیشه.پس من دست از اونچه اسمشو گذاشته بودم فمینیستی کشیدم.و به این نتیجه رسیدم که فقط عمل منه که میتونه دیدگاه ها رو نسبت به فقط من(ونه همه ی زنان عوض کنه).حالا هم فمینیست نیستم .ضدشم نیستم.چون اینقدر اطلاعاتم در موردش کامل نیست که نظری بدم.فقط می دونم فمینیست ها می خواند از حقوق زنان دفاع کنند.حرفای ادمایی هم که دور و برم هستند و میگند فمینیستند در حالیکه از دید بقیه دنبال شوهر می گردند یا شکست عشقی خورده اند رو هم فقط گوش می کنم.و حتی زیاد جدی نمی گیرم.ولی از کارای فمینیست هایی که قدمی در جهت بهبود وضعیت زنان بر می دارند کیف می کنم.اونم نه به خاطر دفاع از جنسیت خودم بلکه به دلیل ارضاء شدن حس نوع دوستیم.

پ.ن:یه کشف خیلی جالب در مورد خودم کردم.وقتی اهنگی گوش میدم که خیلی خوشم میاد مست میشم.یعنی ممکنه چیزایی بگم که بعد از خاموش شدن اهنگ از گفتنشون پشیمون شم.دیگه حواسمو جمع می کنم که هر جایی مست نشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1385/11/05

با مامانم رفتیم واسه اتاقم پرده بگیریم.صحنه های جالبی دیدم و مغز منم که پشتش می خاره واسه بهانه برای دید فلسفی:

-سکانس اول:توی پرده فروشی یه زن وشوهر اومده بودند پرده بخرند .اقاهه حدود 35 بود و خانومه هم حول و حوش 30 یا کمی بیشتر.اقاهه هی چشمش می چرخید دور و بر من و کلا خانومهای جوان. یه نیگا به خانومش انداختم.خانومه مقادیری ژولی پولی بود...و البته حس کردم زیادی پرت...

سکانس دوم:اومدیم طبقه ی بالا یه خانوم دیگه بود با کفش پاشنه 10 سانتی و خب ارایش تند.تا اینجاش به من ربطی نداره.هر کس ازاده هر چی می خواد بپوشه و ...خانومه رفت پول جنسی که خریده بود رو حساب کنه. یه اقایی حسابدار بود که حلقه ی طلای انگشت دوم دست چپش بدجوری برق میزد.خانوم ژیگولوی ما بدش نمیومد حلقه ی حسابدار رو پرت کنه یه گوشه....دخترم خب.این چیزا رو سریع می فهمم.هر چند که حرکات خانوم ژیگولوی ما و طرز حرف زدنش داشت هدفشو داد می زد........

-حالا اون چیزایی که تو کله ی من گذشت:

سکانس اول رو که دیدم اول مقصر رو خانومه دونستم که خودشو رها کرده بود و با خودم گفتم:خانوم جوان چقدر بهت بدم پپه نباشی؟ولی بعد فکر کردم نخیر تقصیر دو طرفه.خانومه باید هوای خودشو داشته باشه {به خود ارزش دادن یه نیاز ابدیه.فداکاری رو نباید با خود حل کرد. یه کم هم ادم سرشو بیاره بالا بد نیست.از این بالا خیلی چیزا تو چشم تره.}ولی اگه نداشت دلیل نمیشه که همسرش چشمش بچرخه.اسم این اقاهه رو گذاشتم بیمار.بیمار ها و بیماریها رو بشناسیم.بیماری واسه همه هست.و همین طور پیش گیری و قرنطینه..

سکانس دوم رو که دیدم با خودم فکر کردم خانوم ژیگولو اگه این شوهر خودت بود خرخره ی خانوما رو می جویدی نه؟اخه بیچاره، دردسر بدبینیی که واست ایجاد میشه دو روز دیگه یقه ی خودتو می چسبه.نگو که مرغ همسایه غازه.این چیزا واسه همه پیش میاد.بذار مغز و روحت سالم بمونه....تو هم بیماری.می خوای اقا بیماره رو بندازم به جونت؟...بیمار ها خوب همدیگه رو می فهمند. نه؟؟؟

-نمیدیدم چنین روزی رو که عکس امام حسین بره پایین جاش رهبر بیاد بالا.....

رفتیم هیئت.اقای نوحه خون گفت بهمون بخشنامه شده عکس نذاریم.ما هم گفتیم جاش عکس یه سید رو بذاریم وچه سیدی بهتر از خامنه ای(ببخشید به سید ها فحش دادم.نقل قول بود دیگه).جلوتر دیدیم عکس سیداشهدا اومده پایین عکس سیدالقتلا اومده بالا....اونم 3 برابر عکس قبلی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1385/11/04

یاغی شدم.سرکش ،وحشی،بی کله......انگار یه سالی که واسه کنکور می خوندم بمب شدم.اصلا الان دلم نمی خواد درس بخونم.شاید تا یه سال همین جوری دلم نخواد درس بخونم.اصلا در مقابل کتب درسی شدیدا موضع می گیرم.دوست دارم هر چیزی رو که به خاطر بینش و اون کتابای درسی لعنتی که به دانش اموزان تحمیل میشد کنار گذاشتم تا تهش با بولدوزر برم توش.چیزایی که یاد گرفتیم تو مدرسه مفید بوده ولی نه اینقدر که 4 سال دبیرستان رو روش وقت بذاریم.از معارف گرفته تا اون فیزیک کلاسیک که هی تکرار میشد.اگه دقت کرده باشید بچه های درسخون تو صحبت های روزمرشون هم چیزی جز اون کتابای درسی نمی گند.نمی خوام اینجوری بشم.اصلا شاید یکی از دلایلی که نمیذاره زیر بار یه سری از این کتابا برم اینه که دیگه زیادی تکراریند.بابا چقدر شتاب و سرعت اندازه گرفتن یاد میدید؟فهمیدیم که میشه حرکت جسم رو توصیف کرد.اگه خواستیم توصیف کنیم از کتاباتون کمک می گیریم.خوب دیگه چی؟فیزیک دیگه چی داره؟کوانتوم کو؟نسبیت کو؟فیزیک مدرن کو؟اون مباحث جذاب که وقتی تو اینترنت میبینی یا یکی برات میگه سر جات میخکوب میشی کو؟حالا ریاضی باز وضعیت بهتری داره.ولی اونم تکراری شده.معارف هم همینه.دیگه حالم از هر چی اسلام حکومتیه بهم می خوره،از اون قوانینش که 180 درجه عکس اصلش داره تحمیل میشه بهم می خوره.تا مباحث جذاب و جدید شروع میشه یا وقت کلاس تمومه یا سال تموم شده یا ته کتابه یا استاد وقت نداره.ادبیات هم که قربونش برم به دلیل جلوگیری از انحراف مغزی ما همش سانسوره .از اون اشعار سعدی گرفته تا خسرو و شیرین و....خسته شدم از بس هر کاری خواستم بکنم این درس لعنتی مزاحمه.مگه غیر از اینه که درس باید با لذت باشه تا تو کلت هک شه؟درس که چه عرض کنم کتیبه ی داریوش..لذت ها هم که همه به قول یه دانشمند یا مضرند یا غیر اخلاقی (البته این حالت تو ایران به توان n رسیده) والا اون کتیبه ی بنده خدا الان مفید تر از این کتابای قدیمیه.بیخود نیست همه از کشور در میرند دیگه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1385/11/04
من که عشق فیزیک بودم چقدر باهاش کارد و پنیر شدم که فیزیک ۱ رو افتادم....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/11/01

داشتم ادبیات می خوندم ولی انگار به من درس خوندن نیومده اونم از نوع ادبیش چون این افکار حمله کرد به مغزم.نمیشه الان ننویسمشون، هم یادم میره همین که حسش میره:

-ازدواج یه رابطه ی متقابله ،دو طرفست.این نیست که تو کسی رو به خاطر این بخوای که نیازاتو براورده می کنه اونم تو رو بخواد چون به تو کمک می کنه.این وسط تو هم باید بفهمی طرفت چی می خواد ازت.نقطه ضعفاشو و افکارشو بتونی بخونی و کمکش کنی.این ازدواج های احساسی که منجر به طلاق میشه شاید یکی از دلایل بزرگش اینه که طرف نمی فهمه واسه چی با اونیکی همخونه شده.لایه های سطحی رو دیده وعاشقشون شده(البته فکر می کنه عشقه) ولی لایه های سطحی اینقدر دوام ندارند.می دونم خیلی خیلی اطلاعاتم در این زمینه ناقصه ولی این فکر این درکو بهم داد که چرا می گند ازدواج سن خاصی می خواد وبچه بازی نیست.

-اینو با تمام وجود دارم درک می کنم هر چند که می دونم درکم هنوز ناقصه:مغز و احساس مکملند.لازمه ی همدیگند.هر کدومو کنار بذاری زندگیت تو دنیا یه جایی بد جور گیرت میندازه.چون یه سری چیزا به نظرت منطقی نمیاد ولی پخته تر شدن و زمان و دیده هات منطقشو بهت نشون میده.ولی قبل از اینکه منطقشو بفهمی احساس خیلی کمکت می کنه که تصمیم بگیری.خیلی وقت ها هم که واسه ی همه پیش اومده که احساس خیلی پیشروی می کنه و فقط منطق و مغز از پسش بر میاد.یا اینکه یه تصمیم می گیری خیلی منطقی ولی اینجا باید با احساس یه کم تعدیل شه.احساس مساوی تصمیم غلط و یا عجولانه نیست بلکه وقتی درست استفاده میشه خیلی دیدتو باز می کنه.نادیده ها رو بهت نشون میده.بر طبق نتایج جدید دانشمندان هم تصمیمات فوری خیلی وقتا خیلی درسته و فکر بیشتر در موردش باعث میشه زیاد صحیح و غلط کنی و اموخته های زیادت کار دستت میده(صفحشو پیدا کردم لینکشو میذارم).زندگی نیازمند این 180 درجست.دو تا مکمل:مغز-احساس.

-خیلی خیلی دوست دارم پختگی یه مرد یا زن 50 ساله رو داشته باشم.دید بازشون رو.افکار ازمودشون رو.خیلی خیلی باید بدوم تا بهشون برسم شاید تا همون 50 سالگی.می تونم الان از تجربیاتشون استفاده کنم ولی نمی تونم حرفاشونو درک کنم و کامل تو کلم جا بندازم.چون یه سری چیزا واقعا تجربه می خواد.من لوح فشرده ی مغزشونو می خوام.که به خودم تزریق کنم.البته یه سری تجارب و پختگی ها ادمو محتاط می کنه، احتیاطی که شاید تو سن من لازمه نباشه.پس کار خودمو میکنم ولی می دوم که سریعتر بزرگ شم به خاطرشم می دونم باید چی کار کنم:زیاد بخونم،زیاد فکر کنم،حوب چشمامو باز کنم،خوب بشنوم،و صد البته تجربه کنم.

- دارم یاد می گیرم که راه خودمو برم.هدف سخت ادم سرسخت می خواد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/11/01

خیلی وقت ها از میدون بیرون اومدن و یه از بالا نگاه کردن چقدر راحت مشکل رو حل می کنه:

حس می کنی اعصابت در حال انفجاره و هیچ راه حلی نیست ولی بعد از چند ثانیه که خودتو از افکارت کشیدی بیرون(البته به زور) و فایلشو تو کلت به اندازه ی بقیه فایلها و حتی کوچیکتر کردی به صورت عجیبی مغزت از ارور میاد بیرون.اصلا یه جور دیگه قضیه رو می بینی با تمام حس های دخیل واینجاست که پغغغغغغ می زنی زیر خنده.....به بچگی نادیده گرفتت.....به منحنی سینوسی سنت.....به تحمیل های محیطی..... باور نداری؟امتحان کن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط پگاه  |