پی
به یه ویژگی بد تو خودم بردم.اونم اینه که همش از شرایطم ناراضیم.ناراحت بودم که این ترم نتونستم درس بخونم بعد با خودم گفتم حالا با چه معدلی راضی میشدم؟دیدم اگه معدلم 18 هم بود ناراضی بودم اگرچه دانششگاهمون مشهوره که استاداش بچه ها رو میندازند ولی در نظر من هر چقدر هم خوب باشه بازم ازاده.اگرچه ترازش بالاست قبولش ندارم.بعد گفتم خوب چه دانشگاهی رو قبول دارم؟شریف؟گفتم اگه شریفم بودم بازم ناراضی بودم چون تو خیلی زمینه های دیگه مثل خیلی ها نیستم و همینطور یه بعدی بودم چون شریف مساوی با کتاب خوریه.اصلا همش خودمو با بالا دستام مقایسه می کنم.قدر داشته هامو نمی دونم.وقتی یه داشته ام تو شرایط بد قرار می گیره و اعصابم می ریزه به هم اونوقت می فهمم واسم مهم بوده و حالیم نبوده.واسه همینم تصمیم گرفتم نه خودمو با کسی مقایسه کنم نه افسوس چیزی رو بخورم.چون به هرچی برسم بیشتر می خوام.و خودمو واسه نداشته هام ،نکرده هام و مشابهاش تحت فشار نذارم.دوست دارم یه ادم معمولی باشم مثل همه.در این صورت راحت تر حرکت می کنم.و صد البته زتدگی می کنم.نمی دونم چرا تو استفاده از زندگیم اینقدر ولع دارم و تقلا می زنم؟این به ذهنم اومده که زندگی هدف نیست ، مسیره.بعدشم دوست دارم با یکی برم بیرون خوش بگذرونم و از چیزایی حرف بزنم که باب میلمه.ولی متاسفانه هیچ کس رو ندارم.شاید واسه دوستام شنونده ی خوبی باشم ولی همصحبتم نیستند.می خوام چیزایی که واسم بت شدند یه کم برند تو حاشیه.احساس می کنم خیلی تنهام.خیلی.دوست دارم بشینم با یکی دردودل کنم.نمی خوام این دردودل ها رو بنویسم چون نیازی ندارم چون حفظمشون.ادم می خوام.یه دوست خوب.تا حالا هیچ وقت یه دوست نزدیک نداشتم.شاید چون تا حالا همیشه اعتماد هام و محاسباتم رو ادما اشتباه از اب در اومده.با هر کس یه کم نزدیک میشم رفتارهایی ازش می بینم که می خوره تو ذوقم.پیدا کردن یه دوست خوب خیلی سخته .خیلی.و حالا شدیدا بهش احتیاج دارم.پ.ن۱:چقدر کتاب مائده های زمینی با روحیم سازگاره.از اینترنت گرفتم کتابشو ولی می خوام بخرمش.اخه این جوری چشم در میاد از روی مانیتور.بعدشم هر وقت اراده کنم نمی تونم بخونمش.
پ.ن۲:معمولی بودن رو به هزاران بار خاص بودن ترجیح میدم.
پ.ن۳:یه سری عکس خیلی جالب تو ادامه ی مطلبه (باقیش)
پ.ن۴:می خوام خاطراتمو بنویسم حوصله ی نوشتن ندارم.از طرفی هم یه زمانی داستان نویسی رو دوست داشتم.و می دونم این علاقم باز بر می گرده.ولی نمی خوام زمانی خاطراتمو شروع کنم که باید کلی برم تو ارشیوم.از یه طرفم به نظر کار بیهوده ای میاد ولی اخه خیلی جالبند و متنوع.اصلا یه جوریند.به نظرم زندگیم خیلی انرماله.کارهایی که می کنم و پدیده هایی که واسم پیش میاد ،یه جورایی نواند. یا شاید واسه من نوعند.یه چیز دیگه هم هست. چقدر بنویسم.؟وبلاگ.خاطرات.تازه اینه علاوه بر کارای دیگمه.اصلا شاید زد به سرم همشو تخته کردم.جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که هیچی نمیشم.واقعا هیچی.این کارام هم جز دردسر درست کردن واسه خودم فایده ای نداره.اصلا چی کار دارم میکنم؟شاید کم کم دارم روال می گیرم.
ادامه مطلب
