تبليغاتX
تنفس صبح
جمعه 1385/10/29

خوب معمولا بعد از یک چیزی مشابه کاترینا البته از نوع وبلاگیش به نظر میرسه که به بلاگر خسارت مغزی خورده.ولی ایندفعه اینجوری نشد بلکه خیلیم واسم مفید بود چون یه دفعه اشکالات و ضعف ها رو صاف گذاشت کف دستم . و چون شوکوار بهم حمله کرد در مدت کوتاه خیلی روم تاثیر گذاشت.خوب حالا نتایج:

1-نباید از وبلاگم انتظار زیادی داشته باشم.وبلاگم فقط می تونه افکارمو سازماندهی کنه و بس.هیچ انتظاری از ویزیتور ها نخواهم داشت. چون طبق گفته ی یکی دوستام"تو نمی تونی همه ی انچه فکر می کنی رو تو چند خط به بقیه منتقل کنی"..و اگه جالب گفتند فقط به من لطف شده..

2-وقتی کاری رو می کنم تا تهش می ایستم وسط راه تبصره واسش نمی زنم .هر کاری می خوام بکنم قبل فرستادن پست می کنم.این کار تمرینیه واسم که یاد بگیرم سوء برداشت ها رو نادیده بگیرم.واینکه ارزش شخصیت ها به متزلزل نبودنشونه.

3-تا وقتی ارامش پیدا نکردم چیزی نمی نویسم.

4-سعی نمی کنم چیزی رو تو نظرات ببینم که می خوام ببینم.دید باید بی طرف باشه.

5-هر چیزی رو لازم نیست جواب بدم.

6-خود سانسوری نداریم چون از انچه فکر می کنم نمی ترسم.

7-حق به جانب نمی نویسم.ولی اگه خواستم موضع گیری می کنم.

8-دعوای وبلاگی مال بلاگر های دیگه نیست واسه منم هست و خیلی باید با فکر عمل کنم که واکنش هایی که تو دیگران دیده ام و خوشم نمیاد انجام ندم .لازمشم اینه که موقع عصبانیت هیچ چی نگم.

9-حساسیتمو بیارم پایین .منظور ادما از حرفاشون الزاما اون بدی ای نیست که من باهاش با خودم کلنجار میرم یعنی اینکه ببینم طرف داره چی میگه نه اینکه اون چیزی رو که تو فکر خودمه بشنوم.

10-انتظار نداشته باشم واکنش های تندم تاثیری رو که می خوام بذاره.برداشت ازاده.دست من نیست.الزاما هم من از بهترین کلمات برای انتقال منظورم استفاده نکردم که از طرف انتظار برداشت دقیق منظورمو داشته باشم.پس تحملمو ببرم بالا.

11-دوستای خوب این جور موقع ها اوناند که با در نظر گرفتن واکنش های احساسی من تو اون شرایط بهترین حرفا رو می زنند نه اون حرفایی رو که موافق طبع منه و نه اونایی که منو داغ تر می کنه.سعی کنم من هم از این دوست خوبا واسه دوستام باشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1385/10/27

بی خیال اشتباه کردم.میگم خیلی چیزا جاش خیلی جاها نیست.خود سانسوری نیاز هر وبلاگه.ولی یه جواب واسه اقا پاشا:بهتر بود بیشتر وبلاگمو می خوندی بعد نظر میدادی.فکر هم نکن خیلی عمیق می فهمی .همین حس بیشتر فهمیدن و مچ گرفتنه که کار دست ادم میده.حالا که دیگه پست پاک شد که امثال شماها خونتون کثیف نشه.

پ.ن:الان که وبلاگمو خوندم +نظراتشو(مربوط به همین پست) ترکیدم از خنده.این چند روز اعصابم به هم ریخته بود و طبعا کارام(منظورم از کارام پست "از اون طرف نیست"بلکه پس لرزه هاشه) خیلی احساسی و تا حدودی بچه بازی شده بود. ولی الان دوباره ارومم.احساس می کنم تنفس دچار کاترینا شده.جدا خندم گرفته.بابا کوتاه بیا پگاه.........

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/10/24

-وقتی به دنیا اومدم بقیه منو به خاطر بچگیم و ذات نوزادیم دوست داشتند ولی حالا این رفتار منه که تعیین می کنه کی ها دوستم دارند................حالا رو دوست دارم.

-وقتی برای اولین بار با دوستام دوست میشم به خاطر درسمه یه اینکه هممون دانشجوییم یا کلا موقعیت مشابهی دارم ولی حالا فقط به خاطر خود شخصیتمونه که با هم دوست موندیم.......................حالا رو دوست دارم.

-وقتی اولین بار کلاس موسیقی رفتم به خاطر این بود که از صدای دف خوشم اومده بود(یکی بچه ها تو صف زده بود)و اینکه منم مثل اون تو صف و مهمونی هامون بزنم ولی حالا موسیقی میرم که ارامش بگیرم واز صداش فقط خودم لذت ببرم.....................حالا رو دوست دارم.

-اون قدیما درس می خوندم که 20 بگیرم و از تشویق پشتش لذت ببرم ولی بعدش خوندم چون با این اطلاعات جدید حال می کنم و دوست دارم کار بزرگی کنم برای کمک به مردم..............این بعدشو دوست دارم.

-قبلا از رشته ی کامپیوتر شدیدا بدم میومد (عشق به مکانیک کورم کرده بود) ولی الان رشتمو می پرستم...........الانو دوست دارم.

-قبلا وسایل اتاقم و ست بودنشون و مرتب بودنشون خیلی برام مهم بود ولی حالا این قدیمی ها رو اصلا دلم نمی خواد عوض کنم و نامرتب شدن اتاقم اذیتم نمی کنه.............الانو دوست دارم.

-قبلا از رنگ ابی متنفر بودم ولی الان که مامانم می خواد پرده ی اتاقمو عوض کنه ابی می خوام .عاشق ارامش این رنگ شدم.قبلا از ارامشش متنفر بودم...........حالا رو دوست دارم

از اهنگ های اصیل شدیدا بدم میومد ولی الان با صدای همایون شجریان حال می کنم..........حالا رو دوست دارم.

-قبلا کلی بدلیجات و طلا به خودم اویزون می کردم.الان فقط یه دستبند چرمی اونم نه همیشه دستم می کنم واز بدلیجات بدم میاد..........حالا رو دوست دارم.

-قبلا کلی از سریال های تلویزیون رو نگاه می کردم.الان باغ مظفر رو هم نگاه نمی کنم...................حالا رو دوست دارم.

-قرمز و صورتی مخصوصا صورتی رو خیلی دوست داشتم (هر چی می گرفتم صورتی بود)الان داره از صورتی بدم میاد و بیشتر از قبل دارم به قرمز و متمایل میشم............حالا رو دوست دارم.

-قبلا فیزیکو می پرستیدم.الان حالم ازش بهم می خوره. عوضش تا دلت بخواد کامپیوتر رو دوست دارم...................حالا رو دوست دارم.

تا همین یه ماه پیش فمینیست بودم ولی حالا کم کم دارم ضد فمینیست میشم..............حالا رو دوست دارم.

دارم کجا میرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/10/24
دوستم از این بچه فال فروش ها یه فال خرید.منم بهش یه سیب خیلی سرخ دادم.نوش جونش........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

دوشنبه 1385/10/18
-احساسی جز گرخیدن در مورد این عکس ها ندارم.(صحتش ۱۰۰٪تایید شده.)

-نمی خواستم در مورد اعدام صدام حرفی بزنم ولی به ۲ دلیل الان نظرمو راجع بهش میگم:۱-هر دفعه که در مورد اعدامش جایی چیزی می خونم از احساس نفرت ازش پر میشم ووقتی شاکی تر میشم که طرف دلش به حال صدام سوخته باشه!۲-نظر ندم ممکنه بگید  لالم!

صدام از دید من یه ادم بود.مریضم نبود.من نمی دونم چرا وقتی یه نفر پست شدنش خیلی بالا میره اونو از حالت ادمیت استثنا می کنیم و میگیم مریض بوده.نخیر هیچم مریض نبوده.همه این پتانسیل رو دارند که حتی بیش از اون پست شند.پس لطفا صورت مسئله رو پاک نکنیم.وقتی هم خبر اعدامش بهم رسید نه ناراحت شدم نه دلم براش سوخت بلکه احساس تنفر شدید کردم. چون مرگ شدیدا واسش کمه.باید زجر کش میشد.باید ۷ تا جونش هر دفعه ۹۰٪هر جونش گرفته میشد. ولی نمیمرد که زجر بکشه. اخر هم با انداختن تو اسید اخرین جوناشو می گرفتند.پخش زنده هم می کردند.البته این مجازات خیلی براش لطیف بود ولی این به نظرم حداقلش بود.یه سری میگند اون یه سال زندان براش بزرگترین عذاب بود.ولی من میگم نخیر باید هم جسمی عذاب می کشید هم روحی.تف بهش.

پ.ن:انگار من خیلی ندید پدیدم که از اون عکس ها تو ایران گرخیدم.نگرخیدنتون شرمندم کرد! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1385/10/15

به قول یه فیلسوف، بشر بند های گذشته رو پاره کرده ولی بندهای جدید برای خود را که لازمه ی زندگیه هنوز نساخته.من واسه خودم مصداقشو تو ایران میگم داریم. که فرهنگمون رو داریم لخت می کنیم بدون توجه به پیشینه ی 2500 سالش.همون برهنگی فرهنگی به گفته حداد عادل!این چند روزه به وبلاگ های عجیبی بر خوردم البته بعدش فکر کردم که خوب هر کسی کارش از نظر خودش درسته و ما نباید انتظار داشته باشیم که مثلا یه همجنس باز کار خودشو بد بدونه یا کسی که راحت پرده ها رو پاره میکنه از خودش ایراد بگیره.این طور که دیدم یه سری از همین پاره کننده های بند های گذشته که احتملا فکر می کنند نظر عموم غلطه، می خواند خودشون تئوری های جدید و احتمالا از نظرشون روشن فکرانه رو با غرور جار بزنند.ولی یه کم فکر نمی کنند که بابا مگه هر مظلوم نما وترحم انگیزی کارش درسته؟یا اگه هر کس کارشو جار بزنه دلیل بر اینه که کار درستی رو انجام داده؟قرآن رو قبول دارم چون تا حالا بارها بهم ثابت شده که اون چیز هایی که ما با قربانی کردن صحیح و غلط ها بهشون می رسیم از قبل تو قران صحیحش به صورت راهنما اومده.پس برای تحلیلم بهش ارجاع میدم که اگه همجنس بازی یه نیاز طبیعی بود واحتمالا بیماری بود و انحراف نبود چرا توقران گفته که در زمان قوم لوط "مردان به قدری قبیح شده بودند و خوشی زیر دلشون زده بود که با هم در می امیختند"؟ به نظرم وقتی مردم یه شهر اینجوری میشند، یعنی این انحراف می تونه تو همه باشه و منحرفان بهش بها می دند ،به دلا یل راحت طلبی و عدم خواست جنگیدن با درونه ها.دو جنسی بودن بیماریه وبیماریش هم ثابت شده است ولی با این حال خیلی از بیمارانش با بیماریشون می جنگند و نمی ذارند وسعت پیدا کنه ولی این یکی فرق داره.انحرافه.هیچ توجیهی هم توش نیست.به نظرم میرسه که یه سری فکر کردند اگه یه کار غیر اخلاقی رو اخلاقی جلوه بدند، با توجیهات به نظرشون احلاقی، اون کار غیر اخلاقی تبدیل به نیاز طبیعی میشه واینطور هم که به نظر میرسه به نظرشون خیلی روشنفکریه.چرا به نام ایده های جدید داریم فرهنگمون رو نابود می کنیم؟بابا این چیزی که الان شما تو یه کلمه از زبان اکثر مردم غیر اخلاقی می شنویدش از فیلتر بزرگتر از شماها و متفکر تر از شماها رد شده و تایید شده و بهتون رسیده.اگه به نظرتون غلطه. باشه. اشکال نداره بگید غلطه ولی لطفا بدون اطلاعات کافی بیانیه جدید صادر نکنید.وبلاگ ها تریبون آزادند ولی طرفداری های نا به جا، احساسات فوران شده است که به نام تفکر بیرون میاد.با مغز تصمیم می گیریم با احساس متعادلش می کنیم، نه اینکه با احساس تصمیم بگیریم و با مغز توجیهش کنیم .اگه تو کشور های خاجی این چیزا تایید میشه و واسش قانون صادر میشه دلیل نمیشه که ما داشته هامونو پس بزنیم و بگیم حتما درسته که قانون شده.نخیر هر درستی قانون نمیشه و هر قانونی درست نیست.4000 سال پیش هم ازدواج خواهر برادر یه سری جاها رسم و قانون بوده ولی تو همون زمان یه سری جاها این ازدواج مجازات اعدام داشته.حالا کدومش درست بوده؟کدومش تو 4000 سال بعد دووم اوورده؟کدوم منسوخ شده؟چقدر ادم این وسط برای رسیدن به این نتیجه تلف شدند؟بیشترین آسیب رو کی ها دیدند؟.............

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1385/10/07

این جواب صادق به پست"کار حساس یا شاید بی اهمیت" هست که در واقع جواب" نظر شما در مورد منه".چون خیلی درسته و یه جورایی هم نامه ی سرگشادست گفتم حیفه که فقط من بخونمش.

سلام پگاه؛

اين پست آخرت رو كه مي خوندم ديدم كه خيلي از حرفهايي كه من مي خواستم بهت بگم رو خودت گفتي.  در كل خوشحالم كه اهل فكر هستي و برخلاف خيلي از دختران هم‌نسل و هم سن خودت به مغز و تفكر خودت هم اهميت مي‌دي.

فكر مي‌كنم از اولي كه اين وبلاگ رو راه انداختي تقريبا همه مطالبت رو خوندم.  خواسته بودي كه بدوني كه كسي كه اين وبلاگ و مطالب رو خونده چه نظري داره راجع به تو.  من چيزهايي كه مي‌گم راجع به خودمه و مي‌خوام كه نظر خودم رو روراست باهات در ميون بذارم.  نخواستم كه توي وبلاگت كامنت بذارم؛ چون شايد حرفهام زياد باشه (كه البته فهميدم كه خيلي‌هاش رو خودت مي‌دوني) و هم اينكه اين فكر رو تو يا كس ديگه نكنه كه برخي از حرفهام از ايراد گيري بيخوده.  راستش تا اونجا كه فهميدم، شما هنوز اول راه تفكري و خيلي چيزها رو نديدي و همينطور خيلي چيزها رو در نظر نمي‌گيري.  اين به اين معنيه كه هنوز جا براي ديدن و تجربه كردن و آموختن در مورد خيلي چيزهايي كه قضاوت مي‌كني و بايد بكني درموردشون داري.  قضاوت، تفكر، تصميم گيري و تعقل چيزهايي هستند كه نياز به تجربه و آگاهي دارن.  مثلا در مورد سياست، آدم بايستي در مورد خيلي چيزها اطلاعات داشته باشه و خيلي مطالب و تاريخچه ها رو خونده باشه تا در مورد برخي از مسايل و اشخاص و تصميم‌گيري ها نظربده.  براي خود من پيش اومده كه از تصميمي سياسي شاكي شدم و به نظرم خيلي غيرمنطقي اومده ولي با دونستن علل كامل و پيش زمينه اون تصميم يا كار، من هم با اون موافق شدم.

خيلي چيزهاي ديگه از جمله دين، اخلاق، اعتقاد، احساس، توكل،. . .  هم همين حالت رو دارند.  درسته كه در مورد برخي مسايل برات سوال پيش مياد، اما اين دليل نميشه كه يك پاك‌كن بگيري دستت و اونها رو پاك كني و بخواي كه از اول خودت يه جايگزين براشون بسازي.  اول بايد اون چيزي كه هست روبشناسي، تمام عوامل و مسايل مؤثر بر اون رو بشناسي و بعدش بياي جايي كه اشكال داره به نظرت رو بگي و تصحيح كني.  اصلاح و ترميم خيلي از مسايل و فرهن گها و عقايد هم زمانبره و نبايد توقع داشت كه به راحتي و زود اثراتش رو نشون بده.  حتي اصلاح فوري برخي چيزها مي تونه باعث آسيب و سردرگمي بشه.

عين بابا بزرگها دارم نصيحت مي‌كنم؟! قصدم بيشتر اين بود كه اونچه از تو توي ذهنم بوده رو بگم.  اين سطرهاي بالا هم همين چيزها رو بيان مي‌كنن و به نظرم بايد روشون يه كم فكر كني.  اونچه كه ازت توي ذهنم بوده دختري بوده كه در مورد خيلي مسايل با شك و اصلاح نگاه مي‌كنه و در بعضي از مسايل به ديگران نگاه عاقل اندرسفيه داره!  فكر مي‌كنم كه در زندگيت هميشه هر چي خواستي در اختيارت بوده و كمبود مالي اقلا نداشتي (اين جنبه ديگه خيلي خصوصي شد).  به نظرم اين امر باعث شده كه خيلي چيزها رو ندوني يا نبيني.  نظرم اينه كه خيلي معتقد نيستي.  يا شايد خيلي شك مي كني به داشته‌هاي ديني.  با اين نظرت خيلي موافقم (فكر مي كنم كه تو هم اينطور فكر مي كني) كه خيلي از دخترهاي امروزه مخصوصا سن 5-6  سال كوچيكتر از سن من، خيلي دخترهاي بافكري نيستند.  من خودم اينطور فكر مي‌كنم و فكرمي‌كنم كه در مورد خيلي از مسايل كوته فكر و احساسي يا شايد بي خيال و پرت باشند.  نظر كلي‌ام راجع بهت اينه كه چند سال ديگه خيلي تغيير مي كني.  اين رو مطمئن باش.  مرور زمان(همونطور كه خودت هم مي‌گي) خيلي چيزها رو عوض مي‌كنه.  خيلي تجربه ها به دست ميان و خيلي چيزهاي نديده ديده مي‌شن و به چشم ميان.  همينطور نظرها و عقايد مختلف ديده مي‌شن و بحث مي‌شه سرشون.  و من فكر مي‌كنم كه تو هنوز جا براي بزرگ شدن و ديدن خيلي داري.  (منظورم بچه بودن نيست ها! برنخوره بهت)اما براي اينكه بخواي تصميم قاطع بگيري در مورد خيلي از مسايل و عذاب نكشي در مورد فكر كردن به خيلي چيزها كه برات سوالن يا مخالف باهاشوني نياز داري تا بيشتر صبر كني.  هم صبر كني تا اطلاعات و تجرب هات كامل بشه و هم اينكه ياد بگيري كه با اينجور عقايد و رفتار و كنش ها چه جوري كنار بياي، تصحيح كني يا برخورد داشته باشي.

اين رو به نظرم بايد به ياد داشته باشي كه همه چيز رو همگان دانند.  موافق با نفس تفكر، انتقاد و اصلاح

رفتارها هستم.  و اعتقاد دارم كه توي اين راه در خيلي از موارد نبايد برخورد سطحي، شديد يا غيرمنطقي داشت.  خيلي جاها هم احساس به كار مياد.  خيلي چيزها رو نميشه با ماديات سنجيد.  خيلي چيزها جنبه دروني دارن.  خيلي چيزها قشنگي دارن.  ميشه زيبايي و احساس رو انكار كرد؟ شايد كاري باشه كه روح آدم رو صيقل بده، حال آدم رو جا بياره.  شايد گفتن يك كلمه يا داشتن يك اعتقاد بتونه خيلي كمك كنه به زندگي، رفتار و تصميم آدم.  در حالي كه نتوني با معادله و منطق و رياضي و رمل و اسطرلاب خيلي مسايل رو تحليل كني.  همه چيز دليل رياضي ندارن و نميشه معادله براشون نوشت.  خود رياضي و منطق در خيلي از چيزها پا در گل موندن.  البته مسايل دور و بر ما رو با منطق خودمون مي‌تونيم حل كنيم.  به قول خودت ما كه نمي‌خوايم جامعه شناس بشيم! فيلسوف بازي هم كه حداقل به من يكي نمياد!

كلا به نظرم خيلي سخت مي‌گيري.  بايد بدونيم كه همه چيز را همگان دانند.  و البته همه چيز رو هر كسي نميتونه تحليل درستي داشته باشه.  بيشتر اهل تقويت فكر و قدرت تحليل خودت باش و راهش همونيه كه اهلشي: «فكر كردن».  اما فكرت رو آخر خط ندون.  همه ما نياز داريم تا سطح تفكرمون رو روز به روز بالاتر ببريم.  اگه خيلي تند بريم از ديگران بريده مي شيم و حتي ممكنه كه به خودمون آسيب برسونيم.  هم از طريق نتونستن توي ارتباط برقرار كردن با ديگران و هم ضربه‌هاي روحي و خودخوري بيش از حد.

ببخشيد اگه به نظر رسيد كه توي اين، شايد نامه بشه گفت، تند رفته باشم.  به اين خاطره كه خواستم چيزهايي كه توي ذهنم هميشه بوده كه بهت بگم رو بگم.  من هم در مورد برخي نظرهات كه باهات هم‌عقيده نيستم تند نميرم.  مي‌دونم كه با گذر زمان هم نظر تو تغيير پيدا مي‌كنه و هم نظر من.  حالا اين تغيير در جهت مثبت باشه يا نه چيزيه كه خودمون بايد مواظبش باشيم و حواسمون باشه كه از روي منطق و آگاهي باشه.  ببخشيد اگه پام رو از گليمم درازتر كردم.  خودت عاقلتر و بيشتر از ما اهل فكري.

 

 

پ.ن:تنفس هم چنان در خفا ادامه خواهد داد.!طبق توصیه ی دوستان مجازی ادرس وبلاگ بین دوستان غیر مجازی پخش نخواهد شد. 

 

 

پ.ن:این روزا امتحانامه سرم شلوغه وقت سر خاروندن ندارم.اتفاقای دیگه هم افتاده.اوضاع شیر تو شیره

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

سه شنبه 1385/10/05

دارم کتاب سینوحه رو می خونم.تا نخونید باور نمی کنید که چقدر از خرافات ما که اینهمه ادم بهش معتقدند از جاهلیت 4000 سال پیش به جا مونده.اصلا گاهی وقت ها حس می کنم ما چقدر همون 4000 سال پیشیم با در پوش تمدن و توجیه های جدید تر.شاید خیلی از اعتقاداتمون خیلی جاها به دردمون می خوره ولی نمیشه این بعدشو انکار کرد که اینها قوی ترین خرافات 3-4000سال پیش بودند که مردم بیشتری قبولشون کردند وبه ما رسیده.الانم مثل همون موقع خیلی حقایق پوشیده می مونه چون تغییر اعتقادات یه نفر شاق ترین کار دنیاست.یه چیز جالب: چقدر ما از قانون اول نیوتن پیروی می کنیم یعنی می خوایم حالت سکون یا حرکت یکنواختمون رو ادامه بدیم مگر اینکه نیرویی بتونه اونو عوض کنه.این همه سال پیامبر ها خودشونو کشتند که بت ها رو که هیچ وقت نمیشه از ذهن مردم زدود از چوب و سنگ و .... به یه مفهومی تبدیلش کنند که نمیشه دیدش(فکر کنم فکر می کردند پذیرش اینکه بابا همش خودتی و همه چیز ابزار تو هست هرگز جا نمیفته و مجبور شده اند بت رو فقط از حالت مادی خارجش کنند تا بالاخره یه کم مغزامون رشد کنه)  ولی باید قبول کنیم که بت ها رو هیچ وقت نمیشه از افکار همه زدود.فکر کنم این یه کم هم ریشه در خلقتمون داره که میل داریم همه چیز رو ساده کنیم و بندازیم گردن یه چیز خیلی قدرتمند.مرغ همسایه غازه در مورد کل ادم ها هم مصداق داره.ما معمولا خودمون رو قبول نداریم هر چند هم که مغرور باشیم میگیم اون خداهه از ما بزرگتره و هیچ نمی خوایم این جمله رو بپذیریم که اگه خدا از روحش در ما دمیده پس ما هم می تونیم خدا باشیم.و خودمون رو باور کنیم.البته در عمل خداییم ولی قبول نمی کنیم و میگیم اون خدا بزرگه خواسته اینجور شده.یا اون کمک کرده.من اصلا فکر می کنم فطرت خدا جویی برای اینه که ما رو به سمت دارا شدن صفات خدایی سوق بده ولی ما از این فطرت فقط پرستششو استفاده می کنیم چون اسون تره.خوب البته این هضمش راحت تره که بگیم یکی اون بالاست و ما رو می پاد تا اینکه فکر کنیم خدا خود طبیعته و ما جزئی از این طبیعت.خوب همیشه انسان دوست داشته به همه چیز تجسم ببخشه.همین.یه نتیجه ی خیلی خیلی جالب:ما(ما شامل پیامبران هم میشه) به خدا سوگند می خوریم(عظمت خدا) وخدا در قران به ستارگان و خورشید(طبیعت)قسم خورده(عظمت طبیعت)........یه کم فکر کنید......خیلی جالبه: خدا خود طبیعته(درونشه)..... 

پ.ن:ازمون روبوتیک دانشگاه قبول شدم.رفتم تو گروهشون.یوهوووووووووووووووووووووووو                                

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/10/03

این روزها اروم شدم.خیلی اروم شدم .اینقدر که از بی تفاوتی خودم می ترسم.یه کم نسبت به مردم بدبین شدم.هر چیزی که میبینم انجام میشه حس می کنم فایده نداره.از نتیجه هایی که رسیدم دلسردم.اونایی نبوده که انتظار داشتم.من می گفتم عامه ولی ازشون انتظار یه دانشمند رو داشتم. حوصله ی کلنجا رفتن با خودمم ندارم.دارم به نتایج جالبی میرسم.برای اینکه تو زندگیم به اون چیزایی که می خوام برسم.لازم نیست دائما یاداوری و تکرارشون کنم.اصلا تو زندگی قضایایی پیش میاد که من اصلا پیش بینیشون نکردم ومی تونه به منزله ی میانبر باشه.فقط کافیه تو جریان باشم.لازم نیست همه چی طبق محاسبات من پیش بره.اصلا خیلی چیزها رو نیازی نیست محاسبه کنم.هنوزم میگم همیشه ادم باید مغزش جلو چشمش باشه ولی مغز نباید اینقدر پیشروی کنه که احساسات رو سرکوب کنه.چون تو یه سری کارها احساس نقش مهم و البته درستی داره اگه نادیدش بگیری تصمیم غلط می گیری.-راستی در مورد اون بچه ای که فال می فروخت یه چیز جالب به ذهنم رسید فال خریدن از اونا دو جنبه داره1- جیب اونایی که از اعتقاداتت برای کسب درامد استفاده می کنند رو پر کردی خودتم یه تفریحی کردی و2-اونیکی جنبش که جنبه ی اجتماعیشه اینه که اون کوچولو لذت پول در اووردن رو با کار کردن می چشه ولی خوب در عین حال می فهمه چقدر راحت میشه پولهای مردم رو تو جیب خودت بیاری(با برانگیختن ترحمشون)واین نکته ی دوم به نظرم اصلا جالب نیست.اینا برداشت های من بود قضاوت با خودتونه.من که همچنان مخالف فال خریدن ازشون هستم.-اره فکر می کنم خیلی دارم سخت می گیرم و این باعث میشه از اون چیزایی که باید لذت نمی برم.چون خودمو با ریز بینی در مورد همه چی خسته می کنم.شاید خیلی چیزها ارزش موشکافی منو نداره و زمان اونا رو بهم می فهمونه .شاید لازم نیست ......اگه اینجوری بخوام ادامه بدم نمی تونم مدت زیادی با این روش دوام بیارم.یه دفعه میزنم زیر همه چی .اونموقع بر گردوندنم خیلی سخت میشه.خوب می دونم.فکر می کنم این خستگی کنونی من برام یه هشداره.شاید بهتره به جای خستگی بگم نا امیدی از زدن سنگام که فایده نداشته.اگه چیزی بخواد جایی اثر کنه باید تدریجی باشه.منم که نمی خوام جامعه شناس بشم .میخوام فقط تکلیفم با خودم روشن شه.که چی کار دارم می کنم.همیشه این جریانات وپرتی ها بوده.این منم که تازه رسیدم واگه بخوام نیزه رو از رو ببندم سریع کشته میشم.پس نرم.نرم نرم.

یکی از دوستای بلاگرم بهم گفته "خیلی فکر می کنی که فکر میکنی."ولی اخه اینایی که میگم درگیری هاییکه واقعا واسم ایجاد میشه و از اونجایی که به کسی نمیشه گفتشون اینجا می نویسم که افکارم یه کم سازماندهی بشه و بعد از مدتی واسم کابوس نشه و البته بعضی وقت ها بعضی نظرا خیلی تکونم میده. ارومم می کنه.نمی دونم خود کامنت گذارهاشم می دونند که چه حرفای بزرگی میزنند؟

پ.ن:پست قبل همچنان برام مهمه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

شنبه 1385/10/02
خوب دیگه این پست انقضا شد.ممنون از همفکریتون.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

شنبه 1385/10/02
بازی شب یلدا:من یه کم دیر این بازی رو شروع کردم ولی نمی تونم از بازیش بگذرم!خوب بازی اینطوره که من ۵ تا چیزی رو که شما احتمالا در مورد من نمیدونید می گم و بعد ۵ نفر دیگه رو معرفی می کنم و اون ۵ نفر هم ۵ تای دیگه و ...........

۱.رنگ های لباسام خیلی جیغه.چون به شدت قرمز و صورتی و مخصوصا قرمز رو دوست دارم کیف.پالتو.شال و ...... معمولا این رنگی اند.

۲.همیشه در حال دویدنم.یه جا هم وایسم هی بالا پایین میپرم.

۳.کمربند نارنجی کاراته دارم و  تا حدودی اسکیت بازم.

۴.به شدت ماکارونی دوست دارم.

۵.عاشق این لباسای چین چینی قرن ۱۹ ای هستم.

این هم کارت دعوتهای من:

گردناز خانوم-استاد کوچولو-کهنه حصیر-ناگهان اندیشه-صادقانه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط پگاه  |