تبليغاتX
تنفس صبح
چهارشنبه 1385/09/29
اصلا دلم نمی خواد بنویسم.تنها دلیلم دلیل بودن این وبلاگه.الال می فهمید چرا این روزها حالم گرفتست:-به سارا که موهاش لخت و تا زیر کمرشه گفتم چه مو های قشنگی داری یه بار تبلیغ شامپو کنی تا یه سال تضمینی!عاطفه:اتفاقا من یه رابطه ی جالب کشف کردم.به هر کی بگی چه مو های پری داری موهاش می ریزه!(کاملا جدی)من:من به این چیزا اعتقاد ندارم.۲ تا دیگه از دوستام:ما هم اعتقاد نداریم ولی عاطفه راست میگه!

-یکی دوستام از این گردنبند چرمی ها داشت که توش دعا میذارند.من:میشه اون چیزی که توشه رو ببینم؟دوستم:نه مامانم گفته درش نیار! بعد وقتی نگاه تعچب زده ی من رو دید گفت باشه در میارم.یه تیکه کاغذ بود لای یه پلاستیک.دوستم:خوب دیگه نمیشه بازش کنم!من فقط نگاهش می کردم.اونیکی دوستم رسید گفت:اره این دعا واقعا محافظت میکنه!

-من:(خطاب به شاگرد اول)رای دادی؟شاگرد اول :اره برای اینکه شناسنامم مهر بخوره.خط خطی کردم.من:اخه خط خطی تو که از صندوق بیرون نمیاد اونا هر کی بخواند جای کاغذ رایت می نویسند اونا فقط شناسنامه ی مهر شدتو می خواند.دوستم:تو حالیت نیست خیلی به دردت می خوره شناسنامت مهر بخوره......

-من:بچه ها رای دادید؟یکیشون:اره به......دادم چون خوشگله.بقیشم سفید...ماهرخ:می خواند گزینش بذارند .باید شناسنامت مهر بخوره.تو حالیت نیست..... اذین:پگاه اعصابتو خرد نکن تا بوده همین بوده.

-من: بچه ها خدا واستون چیه؟اذین:از صدا کردنش احساسی بهم دست نمیده..ماهرخ:یکی فامیلامون جالب در مورد خدا میگه یه ساعت پیشش بشینی توجیهت می کنه.(خودش نظری نداشت)..بحث به سرعت پیچونده شد و ادامش با کتابی در مورد عشق( از طرف اذین) پیگیری شد....

-تو راه دانشگاه یه دونه از این بچه فال حافظ فروش ها هی دنبالم می اومد فال بخر.بهش گفتم اعتقاد ندارم(الان می بینم چه حرف مسخره ای زدم اخه اون بیچاره که اعتقاد نمی دونه چیه) ولی اون ول نمی کرد چند نفر بهم متلک انداختند ازش بخر خوب.ای لعنتی. اخه اینا نمی دونند پولش تو جیب این بچه نمیره؟نمی دونند صاحباشون چه لذتی می برند با سوء استفاده از اعتقادات مردم پول در میارند؟

-یکی دیگه از دوستام پول تاکسی اونیکی دوستام رو حساب کرد.اون دوستم پول تاکسی رو بهش داد.حساب پول ها بهم ریخت.گفت نمی تونم نگهش دارم.انداخت تو صندوق صدقات.نتیجه اخلاقی:عذاب وجدان دارید پول رو بریزیدتو جیب دیکتاتور هامون تا بیشتر زجر کشمون کنند....

-تا حالا نچشیدی نتونی با همجنسات راجع به چیزای به این مهمی حرف بزنی یعنی چی.....چرا؟...اگه پسر بودم همفکر بیشتر نداشتم؟...لااقل خوبیشون اینه که کمتر عقایدشون بهشون تحمیل شده.اگه اجداد ما بت پرست بودند الان بی برو برگرد بت پرست بودیم.هر چند که الانم خیلی ها هستند.قیافه ی بته فرق کرده.

شاید این پست پاک شه.دلیلش همونه که گفتم نباید خیلی چیزا رو خیلی جاها گفت.می خواستم راجع به اعتقادم راجع به بعد از مرگ بنویسم(دلایلم) ولی راستش از کامنت هایی می ترسم که برام میذارند و میره رو اعصابم.اره چیزی نگم بهتره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1385/09/23
می نویسم چون میدونم که بعدها مرور کردن این راه پر از سنگلاخ چقدر لذت داره:

بغض کرده ام .به زور جلوی اشکامو می گیرم.از ته دلم.از توی اون هسته ی سلول هام می خوام پسر بودم.ولی حالا دخترم. دست خودم هم نبوده.باز بغض میکنم...

پ.ن:من.تنها.دختر.تفکر.کو؟بازم تنها تر.رو به بی نهایت.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط پگاه 

چهارشنبه 1385/09/22
 پ.ن پست قبل رو بخون........

استاد اخلاق تصادف کرد.مرد....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/09/19
همیشه خیلی در مقابل فرهنگمون و عقاید عامه ی مردمم موضع می گرفتم.الانم میگیرم ولی جبهم یه کم فرق کرده.حالا به موازات اینکه دلم می خواد نفیش کنم دنبال علتش می گردم.به قول داداشم خیلی چیزهایی که الان تو فرهنگمون حل شده یه چیزی داشته که مونده.چون از میون انواع و اقسام مردم رد شده و حالا به ما رسیده.اگه ته خیلی هاشونم بگیری می بینی که ریشه تو ذات خودت داره.مثل همین که می گند تو خیابون بلند بلند نخندید.خوب ذات این قضیه مشکلی نداره ولی اکثر اکسانی که این کارو میکنند هدفی رو با این کارشون دنبال میکنند و خوب ممکنه تو فقط خیلی خندت گرفته باشه و اصلا چیزی تو ذهنت نباشه ولی اینجا باید به مردم حق بدیم اون طرف که تو ذهن تو نیست. این کار تو کسانی رو در نگاه اول براش تداعی می کنه که به دنبال این خنده هدف و صفت های جالبی ندارندچون تعدادشون خیلی بیشتر از توء.ممکنه اولش بگی خوب هر چی می خواد فکر کنه ولی نمی تونی مدت زیادی این بی تفاوتی رو ادامه بدی اخه تو تو این مردمی.این جامعه ی تو ء.خودتم در مورد مردم بر همین اساس قضاوت می کنی.نمی تونی بگی نه اصلا قضاوت نمی کنم .هر چقدر هم که بی طرف بخوای نگاه کنی یه ذهنیت اولی برات ریخته میشه ولو کمرنگ.خیلی جالبه هر چی بیشتر تو کنه قضایا میری فرهنگ و مردمت بیشتر کارهاشون عمق و جذابیت پیدا میکنه.اخه تو با همبن نشونه هاست که ادم ها رو می شناسی وجالب اینجاست که اکثر وقت ها درسته.این ضرب المثل ها چقدددددددددددر درسته.خوب هر فرهنگی یه افراط هایی داره و طبعا یه نقص هایی.ولی هر چی بیشتر عمیق میشی به عمق و زیبایی فرهنگمون و شعور و هوش مردمت بیشتر پی می بری.اگه این ترس و خودخواهی و راحت طلبی که دولت خوشگلمون تو این ۳۰ ساله به مردم تحمیل کرده رو ازشون بگیری حرف ندارند.ما با فرهنگیم اگه از هر کس در حد خودش انتظار داشته باشیم. 

-باید به عقیده ی مردم احترام بذارم .تا وقتی دلیل کاری(عقیده)برای کسی مفیده لزومی نداره از بیخ و بن درست شه چون این درست کردن می تونه به قیمت نابودی زندگی طرف باشه. مثل خیلی ها که به امام زاده ها و امثالش معتقدند لزومی نداره باهاشون بجنگم که اینا همه وسیله ای برای استفاده از خودته و اصلا معجزه ای توخودش نداره.این جوری فقط طرف رو دچار اشوب کردم و ساختمان زندگیشو لق کردم.تازه در بهترین حالت.اگه طرف نگه کافرم.بعدشم چه فرقی داره اعتقاد زندگی درستش چیه؟مهم اینه که عملکردش درسته ودلیلش ضرری براش نداره . 

پ.ن:پنج شنبه سر کلاس اخلاق بودم.همه می دونند که این کلاس موقع مناسبی برای کلیه ی کارهای عقب مانده هست.دوست منم داشت ادبیات می خوند mp3 player اش رو داد به من .یه اهنگ بی کلام واسم گذاشت از اینا که وقتی یکی میمیره براش کلیپ می سازند و از این اهنگا روش می ذارند وهمه ی لبخند ها وحالت های معصوم طرف رو نشون میدند...دقیقا همین حس در مورد استاد ارجمند برام پیش اومد و من داشتم در حقیقت کلیپ بعد از مرگ استاد رو به طور زنده میدیدم...!نمی دونم چراهمش فکر می کنم فرصت عمر کمه و هر کی رو می بینم فکر می کنم حداکثر ۶۰ .۷۰ سال دیگه بیشتر زنده نیست.البته خوبه چون در مورد روزهای غیر مفیدم عذاب وجدان می گیرم ..این قضیه ی عذاب وجدانم واسه خودش بحثیه ها.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

سه شنبه 1385/09/14
دیدی یه موقع برای انجام یه کاری فکر می کنی(گاهی زیاد. گاهی کم.گاهی اوقاتم به نظرت فکر نداره) بعد که انجامش می دی حس می کنی اشتباه کردی و این حس خیلی وقت ها حداقل منو خیلی اذیت می کنه.ولی حالا میگم خوب یه سری ابعاد قضیه بعد از رخ دادنش معلوم میشه.قبلش نمی دونستم.شرایط اون لحظم با حالا خیلی فرق داره.اون موقع این فکر به نظرم درست بوده.حالا هم که نقضش می کنم دلیل نمیشه که بعدا این نقضمو نقض نکنم و به نتیجه ی اولم نرسم.در ثانی فکرماروز به روز داره پیشرفت می کنه.حس عصبانیت یا خوشحالی هم نمیشه تاثیرشو نادیده گرفت یعنی یه کاری بکنی بعدا در شرایط ریلکس کامل به شدت خودتو توبیخ کنی.وقتی تو اون لحظه فکر می کنی وعمل می کنی تا اون جا که میشده احساساتتو نادیده گرفتی.اصلا من فهمیدم لازم نیست حتما در شرایط بد بهترین تصمیمات گرفته بشه.تصمیم با دز خوبی متوسط هم کفایت می کنه.بعدشم تو اون حرفو گفتی و حالا داری به خاطرش به خودت عذاب وجدان میدی.منظورم اینه که خیلی وقت ها دلیل ارامش فعلی تو همون گفتنته.از کجا معلوم حرفو به طرف نمی گفتی و بعدش یا می ریختی تو خودت یا از یه ناحیه ی دیگه بهش حمله میکردی.که در اکثر موارد حداقل برای من اون نگفتنم بقایاش  می مونه  و یه جای دیگه سر باز می کنه.حالا با خودته که خودتو بشناسی که بدونی با گذشت زمان تعدیل میشی یا برات می مونه.به نظر من ادم نباید زیاد گذشتشو هم بزنه.خیلی وقت ها چیز هایی رو که باید ببینی تو رفتار بقیه می بینی و خودتو اصلاح می کنی.لازم نیست دائما اشتباهاتتو بگردی پیدا کنی.بعدشم ما روزانه هزاران اشتباه می کنیم یه سریشو همون موقع می فهمیم یه سریشم هیچ وقت نمی فهمیم یا خیلی دیر.خیلی خوبه که خیلی ابعاد قضیه رو نبینیم .خیلی وقت ها این دیدن تصمیمو خراب می کنه.چون یه سری رو که باید نادیده می گرفتی دیدی و به شدت منظور کردی.به نظرم این ابعادی که اون اول به ذهن ادم میاد بهترین و اصلی ترینه.اصلا یه سری ندیدن ها به ادم جسارت میده.همون بهتر که نبینیم. 

پ.ن:گردناز جون این فونت ۲ هست.فونت۳هم خیلی بزرگ میشه نوشته ها میره تو هم.فونت ۲.۵ هم نمیشه بزنم.ولی حالا از هر  کی دم دستم رسید می پرسم چی کارش کنم. 

پ.ن۲:برای فونت برید تو منوی بالای صفحه.view...textsize....largestانگار جواب میده!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/09/12

·                  یه بازی داشتم اسمش بود:(د سیمز).جریانشم این بود که یه خانواده داشتم ویه خونه که باید ادارش می کردم.جالبیش این بود که کنترل همه ی اعضای خانواده دست تو بودو حتی تعدادشون و سنشون وقیافشون رو هم تو تعیین می کردی.و وسایلشون هم مثل وسایل خودمون وحتی پیشرفته تر با کار و......اون اولا که بازی می کردم اصلا نمی دونستم این بازی چه هدفی رو دنبال می کنه فقط لذت می بردم که توی این زندگی مجازی هر کاری دلم می خواست می کردم.ولی کم کم این اخر ها فهمیده بودم نه بابا همچین بی هدفم نیست.هر کدوم از این ادم ها پیشرفت می کردند توکارشون.تو توانایی هاشون..(یه خونه های خالی وجود داشت که پر میشد)و هرچقدر این پیشرفتها بالا می رفت شرایط زندگی برای طرف بهتر میشدو........منم که اون" ادم ها" بودم از این زندگی لذت بیشتر و بیشتری می بردم و بازی برام جذاب تر والبته سخت تر و پر تکاپو تر میشد..........۵ یا ۶ ماه پیش بود که داشتم با دختر خالم درباره ی این بازی حرف می زدم که اون بهم گفت چه لزومی داره این بازی رو بکنی بعدا تجربش می کنی دیگه....و یه دفعه برای من این بازی و زندگیم بهم وصل شد.این قضیه تو ذهن من موند(دیگه سمت اون بازی نرفتم.چرا دروغ بگم؟کسر شانم شد) و کم کم به نتایج جالبی رسیدم.حالا این تو ذهن من حک شده و ناخوداگاه همه چی رو باهاش مقایسه می کنم که:اره زندگی منم از ابتدا تا حالا همون" sims"هست.اول بی هدف وتنها لذت .ولی کم کم که زندگی رو دارم می شناسم هدف ها و دلیل های این بازی بزرگ(دیگه نه اون سیمز بلکه سیمز اصلی) برام رو میشه.وطرز بازی رو هم تازه دارم یاد می گیرم.اره زندگی برای من همون سیمزه با این تفاوت که فقط رو خودم کنترل دارم و تو میدون هستم نه بیرونش .مستقیم.بی هیچ موس و کیبردی.بازی حالا سخت شده ولی لذت هایی که بهم میده پایدارتره.گاهی اوقات می خوام اسونش کنم یعنی بی خیال شم ولی این جاده سرازیریه نمی تونی وایسی.بایستی قل می خوری و میرسی به اون ته ولی درب و داغون.از ماست که بر ماست.خود کرده را تدبیر نیست.ولی لذت دونستن به خوشی ندونستن می چربه نه؟.................

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

پنجشنبه 1385/09/09
ویولت .من اولین بار از تو روزنامه وبلاگشو پیدا کردم.خوبه بشناسیمش.به نظر من که یه مبارزه..

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

یکشنبه 1385/09/05
این پست مال خودمه.خود خودم.تنها دلیلی که باعث شده ثبتش کنم تو این جرثومه(تنفس صبح) اینه که اینجا روند فکری منه وحتما بعدها این روند فکری برای خودم واونایی که سرگذشتمو می خونند(وقتی که ادم مهمی شدم.حتی شاید بعد از مرگم.) جالب خواهد بود.نظرشم نمی بندم چون دلیلی نمی بینم که نذارم نظر بدید.
خیلی خوب.بالاخره باید تکلیفمو با خودم روشن کنم.این نمیشه که من دائم با خودم و دور وبرم و دولتم و...... بجنگم.این جوری فقط خودمو اذیت می کنم وبس.کسی هیچ تکونی نمی خوره.البته نبایدم بخوره .به کسی چه که دولت اینقدر با کارهاش به من فشار اوورده که حالا بگم کاشکی منم پسر بودم.شرایط همینه.هیچ کاریشم نمیتونم بکنم.فقط می تونم بیش از این به خودم فشار عصبی و روحی نیارم که  تحقق هدف و برنامه هامو کند کنه. تا بوده همین بوده.زنانی هم که توی تاریخ اومدن و رفتند وچیزی از خودشون به جا نذاشتند رو قبول ندارم و به حساب نمیارم(در مورد مردها هم همینه ولی دارم از جنس خودم حرف می زنم)پس خیلی کار غیر منطقییه که بخوام خودمو باهاشون مقایسه کنم پس نمی کنم و حتی یه سر وگردن خودمو بالاتر می بینم ومیگم من فرق دارم.چون فکر می کنم.چون می خوام یه سود مستقم(از نظر من پرورش یه بچه ی مفید سودیه که غیر مستقیم می رسونم) برای پیشرفت واسایش نسل های دیگه ی بعد از خودم داشته باشم.چون می خوام یه گره ای رو که خدا گذاشته باز کنم.چون خودخواهم. می خوام وقتی مردم خودم و اسمم با هم دفن نشیم.پس درسته که دولتم یه جاهایی اذیتم می کنه.ولی من تا اطلاع ثانوی تحت لوای همین دولتم و تا اون موقع نمی تونم فقط بجنگم .چون جنگ فایده ای نداره.چون عمر کوتاهه هر چقدر هم بلند باشه عمر مفید کوتاهه .چون قضیه بیش از این ها بیخ داره.این مردمی که ازشون دفاع می کنم اینقدر ها هم معصوم نیستند حتی خیلی وقت ها خیلیم موزی و ترسواند.منی که یه زمانی شدیدا فمینیست بودم حالا میگم زن ها در طول تاریخ یه کار هایی کردند و یه کارایی رو که باید می کردند نکردند که حالا این همه حرف و حدیث پشت سرشونه.سرشتم کاری ندارم.فقط اختیار.پس با گیر های فرهنگ مردمم -با امنیت نداشته ی کشورم-با زور های دولتم و و و .........کنار میام.لازم باشه نادیدش می گیرم.دیگه با دور و برم کار زیادی ندارم.جایی تصمیم می گیرم که قدرت تغییر داشته باشم.وقتی چیزی رو می خوام که برای تحققش تلاش کنم وگرنه حرفش رو نمی زنم.در این صورت خودمو بازی دادم.فکر می کنم.عمل می کنم."چرا" بسه.حالا دیگه چطور مهمه.می خوام بالا برم.تنهای تنها.بی هیچ تکیه گاهی.اینو میگم که همیشه یادم باشه از بالا نگاه کنم.که هیچی نتونه زمینم بزنه.که اگه تکیه گاههامو از دست دادم با مخ پرت نشم پایین.فقط می خوام بدونم.خیلی خیلی بدونم.

پ.ن:نه اصلا بی خیال پی نوشت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

جمعه 1385/09/03
چه کرده این اسپینوزا..........وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.

پ.ن:اسپینوزای کذا یه فیلسوف خیلی خیلی بزرگه که میشه تاریخ فلسفه رو به قبل و بعد نظریاتش تقسیم کرد.نظریاتش هم خیلی جالبه و جالب تر اینه که به صورت هندسه بیان شده.(تعاریف.قضیه.برهان و ........) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

چهارشنبه 1385/09/01
دوست دارم پسر بودم.نه اصلا کاشکی پسر بودم.نپرسید چرا چون برای چراتون بی نهایت جواب و بینهایت به توان بی نهایت(نمی خوام رفع ابهامش کنم) چرا دارم.دختر بودن دست وپامو بسته.لعنت به همه ی این شعار های فمینیستی و غیر فمینیستس که که تنها نفوذش فقط بودنشه.

پ.ن:روی این پستم همچنان پا فشاری می کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط پگاه  |