پنجشنبه 1385/07/27
دیگه این خدایی که الان هر چند وقت یک بار صداش می کنم اونی نیست که حتی پارسال صداش می کردم.دیگه الان می دونم که وقتی میگم خدا با خدا حرف نمی زنم فقط متمرکز میشم ونیروهامو جمع می کنم و البته ارامش میگیرم.اخه اون که تو دنیا نیست اگه بود میشد ماده .خدا که مادی نیست.طبق حرفای خودش(تو یکی پست هام یه دلایلی گفته بودم) هم اینجا نیست.حالا که معنی واقعی دعا و نذر رو می دونم نمی تونم باهاش چیزیو بخوام.همه ی مفهوم ها و به اصطلاح بت های قدیمی برام ریخته ومن هنوز سختمه به شرایط جدید عادت کنم.این جمله که بگم یکی دیگه واسم دعا کنه که اصلا برام خنده دار شده .هر چند که این کار احتما لا فرکانس های مثبت میده ولی اخه چند تامون با توجه برای یکی دیگه دعا می کنیم.؟اصلا دیگه امام زاده ها برام مسخره شدند هر چند که قبلا هم فقط به صورت سوالی و تعجبی نگاهشون می کردم..با این کارها دارم همش با خودم و ارادم بازی می کنم..تکیه ی من همیشه به خودم بوده نه اونی که فکر می کردم داره کمکم می کنه. می دونم که هیچ وقت حرفامو نمیشنیده.............
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
دوشنبه 1385/07/24
دارم تو اتیش بحث فلسفی می سوزم...کجایی افلاطون؟؟؟؟؟؟؟؟.دلم بدجوری هواتو کرده.........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
شنبه 1385/07/22
-می دونستید مو رساناست؟
البته خیلی ها یا نظری در این مورد ندارند یا اگه دارند میگن نیست.ولی من ۲ تا دلیل محکم دارم که میگه خیلیم هست:
۱.یکی دو ماه پیش می خواستم موهامو سشوار کنم که دیدم یه تار مو پشت پریز برق اتاقم( که یه کمی هم شله)هست خواستم موی مذکور رو در بیارم دیدم داغه وکمی که تلاش کردم درش بیارم دستم درد گرفت(برق گرفتگی خفیف)و این در حالی بود که من دستم فقط به مو بود.
۲.وقتی یه کسی رو برق می گیره موهاش سیخ میشه پس حتما موهای ادم رساناست ودر برق کرفتگی جریان ازش میزنه بیرون.
-سیم برق رو بزنی به تلفن برق می گیردت ! دیروز می خواستم کامپیوتر خودمو به اینترنت وصل کنم اومدم سیم تلفن که مال مودم بود رو به یه سیم که فکر می کردم اونم مال تلفنه وصل کردم وسیم رو زدم به تلفن بعد دیدم اینترنتم وصل نشد منم اون تیکه از سیم رو که لخت بود (محل اتصال دو سیم)با دو تا دستام محکم کردم که حتما جریان وصل شه که یکدفعه برق گرفتدم ولی شدید نبود مثل وقتی بود که در دوران راهنمایی می خواستم چراغ مطالعه که اونم کمی سیمش لخت بود رو به برق بزنم .البته فکر کنم اون دفعه شدیدتر بود!
(اینم یه لینک گوگولی )کی این نون ها رو می خوره؟!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
چهارشنبه 1385/07/19
یه سوال فلسفی برام پیش اومده:چرا این بچه ها تابهشون عروسک میدی سریع لختش می کنند؟؟؟؟؟!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط پگاه
|
یکشنبه 1385/07/16
دلم هیجان می خواد.چی میشد ایران دیسکو داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟.یا اچ-پی(scooter) اینجا کنسرت داشت.وای که چه حالی میداد.....میخوامممممممممممممممممممممممممم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
یکشنبه 1385/07/16
تا حالا شده دلت بخواد انرژیتو از تک تک سلول هات بکشی تو حنجرت وداد بزنی؟من الان این جوریم.......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
شنبه 1385/07/15
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
جمعه 1385/07/14
نه اعتراض می کنم نه بحث می کنم نه نظری می دم نه میگم مخالفم نه میگم موافقم ولی شاید خیلی ها مثل من نمی دونستند که این جمله از قران در اومده(از قران که چه عرض کنم از ترجمه ی غلط قران):زن از مرد افریده شد.فقط یه چیزی... دقت کنید که کلمه ی جعل با خلق خیلی فرق داره ودر اینجا یعنی در بیشتر قران ها کلمه ی "جعل" افریده شد معنی شده در حالیکه معنی درستش همون طور که همه می دونید فعل" قرار داد" است.من ساکتم....

پ.ن:من داشتم یه کتاب فلسفی می خوندم به یه قسمت رسیدم که ویل دورانت گفته بود زن از پهلوی مرد بیرون اومد.منم پی اش رو گرفتم و در کتاب "شخصیت و حقوق زن در اسلام "به این صفحه رسیدم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
چهارشنبه 1385/07/12
.................. فیلسوف ها این فیلم رو نبینند از دستشون رفته
-تقلید چقدر راحته.......خسته شدم بس که از خودم غلط گیری کردم( ولی با این حال بازم غلط گیری می کنم!)....زندگی چقدر سخته.....ادم شدن از اونم سخت تر تازه اگه اخر سر ادم شده باشی.... تک تک کلماتی که می گم بعد از گفتنشون میبرم زیر سوال...اصلا فکر می کنم دائم دارم اشتباه می کنم....چی میشد همه ی بعد ها(زوایا) رو می دیدم یا لا اقل هیچ وقت اون قسمت هایی رو که ندیدم نمی دیدم.؟ اینجوری لا اقل کمتر کرده هام وگفته هامو زیر سوال می بردم.واضح بگم وقتی در مورد مسئله ای فکر می کنم یکدفعه ۵ بعدش میاد تو سرم و فکر می کنم دارم تصمیم درستی می گیرم غافل از اینکه اون ۵ بعد دیگش تو راهه ولی اون ۵ بعد دیگه تیکه تیکه میاد و این تیکه ها الزاما به موقع نمی رسه .خیلی وقت ها کار از کار گذشته و این تیکه ها جز خرد کردن فایده ای نداره .چی میشد سرمون بزرکتر بود که اطلاعات تو این پیچ و خم ها گیر نکنه؟اصلا نمی دونم کدوم زوایا رو نباید زیاد اهمیت بدم؟یا اصلا نادیده بگیرم.کمک می خوام.اصلا با خودم سر جنگ دارم................دلم می خواد برم تو جنگل که هیچ کس نباشه.اینقدرفکر کنم که سرم بترکه.لااقل اون جوری به تعادل می رسم
-یه چیز خیلی خیلی بزرگ یاد گرفتم:ادم ها رو اون جور که هستند قبول کنم نه اون جور که می خوام باشند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط پگاه
|
یکشنبه 1385/07/09
آخرین نوشته انوشه انصاری از فضا...
می دونید این کیه؟

تصورش سخته ولی این چارلی چاپلینه.و ۸۸ سال عمر کرده .من که فکر می کردم بنده خدا جوون مرگ شده.!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
شنبه 1385/07/08
اصلا نه دیگه حرص می خورم نه به خاطر کسایی که لیاقتشو ندارند خون خودموکثیف می کنم.اره لیاقتشو ندارند.اونایی که دارند خودشون با عملشون نشون میدن که اینجوری نیستند.نیازی به حمایت من نیست.تعدادشون هم کم نیست .در مورد خودم هم دلم نمی خواد اینجوری باشم (اون کارهایی که با دیدنشون حرصم در میاد) خوب اینجوری نمیشم.اصلا من نمی تونم چیزی رو که حتی دور و بر خودم تو خیلی ها هست نبودنشو اثبات کنم فقط می تونم خودم اونجوری نشم.به قول مامانم اگه هم اونجوری نشدم چیزی رو تغییر ندادم فقط خودم رو کشیدم بیرون و اصطلاحا استثنا شدم.بعدشم فکر به این چیز ها جدا از اعصاب خوردیش جلوی کارای مهم ترم رو می گیره.اصلا از این به بعد چشم من فقط ماری کوری.شیرین عبادی.پروین اعتصامی.هلن کلر و امثال اینا رو میبینه.دیگه واسه چشمام فیلتر گذاشتم.چه غلط چه درست.......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
جمعه 1385/07/07
یه چیزی .....نکنه این خصوصیاتی که من این همه ازشون متنفرم چیزای مهمی نیست و جامعه ی مرد سالار ما بزرگش کرده که باهاش اقایون رو قوی تر و خانم ها رو ضعیف تر جلوه بده؟گیج شدم. احساس می کنم از زاویه ای نگاه می کنم که جامعم بهم تحمیل کرده .اینجوری نمیشه همه چیز رو دید .باید زاویمو عوض کنم باید یه کم عقب تر و یه کم بالاتر وایسم.............
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
سه شنبه 1385/07/04
دارم
منفجر می شم.از همه ی صفاتی که به خانم ها نسبت می دند چه فیلسوف ها چه مردم عادی متنفرم.لعنتی اخه این چه فکریه؟واسه چی ته حرف ها در مورد خانم ها منجر به مهر و عاطفه ی مادری میشه؟"خانم ها پشتیبان می خواند.......خانم ها فداکارند........از خود گذشتگی دارند......نوابغ تو خانم ها کمتر بوده.........احساسی اند.......حسودند.......راز نگه نمی دارند....عاشق نمی شند...."من از فداکاری متنفرم. متنفرم که توجه به بچه ها بعد از به دنیا اومدنشون۹۰٪ وقت خانم ها رو بگیره.ازاین احساسی بودن که بهمون نسبت می دند بدم میاد می خوام تو وجودم بکشمش.از اون حسادتی که بهمون نسبت می دند متنفرم.از اون راز هایی که بهم گفته ان و هیچ وقت فاششون نکردم بدم میاد نفرت دارم.از معشوقه بودن متنفرم.از این که خود خانمها برای مسئولیت های اجتماعی همدیگر روقبول ندارند متنفرم.لعنت به این تاریخ که چنین چهره ای از خانم ها ساخته.دارم له میشم.ولی نه می مونم.......نمی خوام نسل های بعد مثل من به گذشتشون ترحم کنند........
پ.ن:شاید پس کار خویشتن بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن
سعدی جون
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
دوشنبه 1385/07/03
از اونجا که کسی اینجا نمیاد راحتم که هر چی دلم می خواد بنویسم.من خیلی منفعت طلبم.من حتی روزه رو هم به خاطر منافعم گرفتم -روزه گرفتم که به شرایط سخت عادت کنم وبیشتر از اون بفهمم تحملم چقدره وبه خودم ثابت کنم کاری رو که بخوام می کنم- و دلیل دینیش برام خیلی کمرنگ بود.وتنها دلیلی که باعث شد دیروز با وجودی که داشنم از تشنگی می مردم روزه ام رو نشکنم این بود که غرورم نذاشت چون فکر کردم اگه اب بخورم یه چیز بی ارادم که روز و شب در راس کارام تامین رضایت جسممه البته گربه هم همین جوریه.ولی امروز یه چیز جدید فهمیدم اگه رضایت بدنم رو تامین کنم برای کارهای مهم ترم سنگ اندازی نمیکنه.ولی اینو یه کم دیر فهمیدم ساعت ۲ در حالیکه روزه بودم واز شدت تشنگی داشت اشکم در می اومد.نمی تونستم هیچ کاری بکنم حتی خوابم نمی برد(دلیل تشنگی دیروزم این بود که با کله شقی تمام دانشگاه رو متر کرده بودم و حتی رفتم روپشتبام دو تا از ساختمان های دانشگاه و دلیل امروز کلاس اموزش رانندگیم بود که تو ذل افتاب برگزار شد)و امروز گفتم روزه ای که جلوی همه ی کار هامو بگیره تا افطار بشه به دردم نمی خوره و روزمو شکستم و تحمل سختی ها رو موکول کردم به وقتی که قوی تر شدم.....
پ.ن:ای بابا چرا همه ی بلاگر ها اخر سر به پوچی می رسند؟عجب نسل پر باری هستیم ما...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
یکشنبه 1385/07/02
خدا تو دنیا هست؟من منکر کاراش نیستم ولی فکر می کنم هر چی می خواستیم گذاشته و رفته ودعاها و در خواستامون با نیرو هایی که گذاشته اداره میشه.و ما با در خواست هامون که میگیم مثلا خداکمکم کن اون نیروهایی رو که گذاشته طلب می کنیم و البته بهترین راه برای کمک گرفتن از وسایل تمرکزه که ما هم خوب رو خدا تمرکز می کنیم دیگه......بعدشم اون که پیامبر بودو ته ارتباط معنوی- خدادر مورد قرانی که بهش فرستادش میگه قران از قبل در کتابی در ملکوت بوده و ما اندک اندک ان کتاب را دادیم به وسیله ی جبرئیل یعنی خودش این وسط دیگه کاری نکرده دیگه.یا حضرت مریم تونست با تمرکز و خلوص زیاد به اون نیروهای پشتی دست پیدا کنه.........
پ.ن:افکارم توی مغزم تقریبا داره به هم ربط پیدا می کنه ولی برای اینکه این پازل ساخته بشه عمر هم کمه ............
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط پگاه
|
شنبه 1385/07/01
نمی تونم اپ کنم.دچار بحران مغزی شدم.حس می کنم هیچی نمی دونم.دچار خود حقیر بینی شدم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط پگاه
|